آویسا کوچولو
خاطرات آویسا گل کوچولوی من و بابایی
228
تاريخ : يکشنبه 12 آبان 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام دوست جوناhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif

دیروز اولین بارون پاییزی توی شهرمون اومد

فکر کنم باید یه کم سبک نوشته هام رو تغییر بدم! آخه من دیگه بزرگ شدم314219_afnu1qmj1p9ox67a.gif

مثل قبلا کوچولو نیستم که مامان گاه و بیگاه ازم عکس بگیره تازه مثل قبلنا سرعت رشدم زیاد نیست که توی فاصله های کوتاه چهره ام فرقی بکنه!

داشتم فکر میکردم اینکه هربار منتظرم چند تا عکس خوشگل داشته باشم برای آپ کردن خوب نیست632021_LaieA_041.gif

چون بعضی اتفاقای ریز و کوچولو رو اگه ننویسیم زود یادمون میره!

واسه همین شاید از این به بعد پست های  بدون عکسمون بیشتر بشه

چند هفته ای هست که از بابایی پول تو جیبی دریافت میکنم696317_Just_Cuz_13.gif مامان و بابا میخوان مدیریت پول تو جیبیم رو یاد بگیرم. دیروز ماهگرد تولد من بود و چون اول هفته هم بود بابایی پول تو جیبیم رو به مناسبت تولد بهم بیشتر داد.32717_dance3.gif البته الان به قول بابا بیشتر پول تو قلکیه!703419_teehee.gifچون من تا میگیرمش میندازم توی قلکم و میگم میخوام پولهام زیاد بشه تا باهاش یه چیز خوب بخرم! حالا این چیز خوب چیه هیشکی نمیدونه!703419_teehee.gif

استعدادم توی موسیقی هر بار باعث میشه مامان ذوق زده بشه. هر جلسه که از کلاس میام خونه خاله توی کتابمون یه آهنگ جدید رو علامت زده تا کار کنیم و من معمولا همون روز اول همه نتها رو از تمرین سرکلاس حفظ شدم و میزنم! از خود راضینت خوانیم خیلی قوی شده. 176719_47b20s0.gif

حروف انگلیسی رو هم هر جا میبینم با سواد موسیقیم میخونم!! 19482_eva.gif

مثلا هر جا حرف G باشه سل میخونم! یا BBC رو بی بی دو میخونم! 81872_ghayem.gif

یه بار به مامان گفتم من بلدم بنویسم لالا و براش نوشتم AA!!خنده

یه روز دیگه هم یه کاغذ به مامان نشون دادم گفتم ببین نوشتم ای بابا!! و روش نوشته بودم Aبابا!! 6322_bi_dandon.gif

الفبای فارسی و انگلیسی و موسیقی و همه رو قاطی کردم اصن یه وعضی!! آخ

چند شب پیش با خاله و امیر (پسر خاله ام) و زهرا (دختر داییم) به همراه مامان رفتیم نمایش گنجشک قویتر از فیل است رو دیدیم. خیلی شاد بود و من خیلی لذت بردم توی خونه داستان رو برای بابام تعریف کردم.از خود راضی

اینم عکس من و زهرا با کاکلی نقش اول نمایش.

 


فقط یک ماه تا 5 ساله شدنم موندهخیال باطل

 

 

خیال باطلچقدررررررر زمان زود میگذرهخیال باطل




بازدید : 266 مرتبه | موضوع :
227
تاريخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif

صبح دل انگیز  پاییزیتون به خیرhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley6b.gif

هییییییییییی یادش به خیر یه روز و روزگاری سر هر مناسبتی مامانم زود میومد وبلاگم رو آپ میکرد!خیال باطل

ولی حالا هر بار داره میگه فلان مناسبت با تاخیر مبارک!!398719_boredsmiley.gif

مثل الان که میخواد بگه روز کودک با تاخیر بر همه کودکان وبلاگستان مبارک باشهخجالت582316_wubpink.gif

این روزها که دارن تند و تند میگذرن....

من یه مقدار بهونه گیر شدم!ناراحت خیلی خیلی نق میزنم و سر هر چیزی با مامانم بحثمون میشه!50905_beee.gif

مامان نمیفهمه من بهونه گیر و بداخلاق شدم یا خودش بی حوصله و کم طاقت شده

گاهی یادش میره که خیلی از کارهایی که میکنم اقتضای سنمه! از من انتظار داره مثل یه خانوم فهمیده و بالغ رفتار کنم! 861419_looky.gifبعد وقتی بچه های هم سن و سال من رو میبینه خجالت میکشه!!

هی به بابایی میگه حمید واقعا آویسا خیلی ماهه! ولی باز ....861419_looky.gif

خوب بگذریم...

معلومه که خونه ای با دوتا بچه کوچیک توش بحث و درگیری هم زیاد پیش میاد!! نه؟81872_ghayem.gif

چند هفته از مهر میگذره من فقط همون کلاس موسیقی رو میرم. یه مدت به خاطر مشکلاتی که مربی شطرنجمون داشت کلاسم لغو شد و حالا دیگه از اون علاقه ام کم شده! دیگه نمیخوام برم کلاس شطرنج! و مامان و بابا هم نمیخوان منو به زور و بدون تمایل خودم به هیچ کلاسی ببرن

مامان برنامه ریزی کرده که انشاالله توی خونه با من کمی زبان و کمی کارهای هنری انجام بده

انشاالله که بر خستگی هاش غلبه کنه و برنامه هاشو عملی کنه!خیال باطل

در همین راستا دیروز به من گفت تو نگهداری آوش به من کمک کن تا ظهر که آوش خوابید با هم کاردستی درست کنیم و من هم خداییش کمک دادم و کمتر از هر روز سر به سر آوش گذاشتم!34019_j4m1w5950m851i23.gif

ظهر که شد مامان این استوانه رو بهم نشون داد و گفت به نظرت این چیه؟

 


گفتم لوله دستمال!

-آفرین درسته

- خوب به نظرت حالا با این چه کاری میشه کرد؟

- مممممممممممم میشه بندازیمش توی سطل زباله!19482_eva.gif

- نه!! بیشتر فکر کن!364219_no.gif

- آهان بندازیمش توی زباله های بازیافتی!!19482_eva.gif

- نه!!! فکر کن مثلا میشه باهاش چیزی درست کرد؟؟ از خود راضی

- مممممممم آره مثلا یه آدم درست کنیم بعد اینو بدیم دستش تا بندازه توی زباله ها!!19482_eva.gif

مامانم این شکلی شده بود:214920_Cherna-facepalm.gifابله

خلاصه بعد از کلی بحث و بررسی اون استوانه رو با کمک مامان به یه دلقک تبدیلش کردیم که جاقلمی من باشه!تشویق

 

 

خیلی بهم خوش گذشت توی چیدن و چسبوندن تکه ها خیلی کمک دادمهورا

 

13 مهر سالگرد ازدواج باباحاجی و مامان جون شیرینم بود. 781416_smiley_tools_3.gif مامان از خیلی وقت پیش تصمیم داشت براشون کیک بپزه و بعد 14 مهر که همزمان بود با شب سالگرد ازدواج حضرت فاطمه (س) و حضرت علی (ع) یه کیک پخت و رفتیم خونه مامان جون. خیلی بهمون خوش گذشت جای شما خالی.

 

 

این دو تاعکس رو هم چند روز پیش که برای تست شنوایی سنجی رفته بودیم بیمارستان توی حیاط پر از گل بیمارستان گرفتیم.314219_afnu1qmj1p9ox67a.gif 

آفتاب چشمامو اذیت میکرد و نمیتونستم باز بگیرمشون و مامان هم گیررر داده بود عکس بگیره!!398719_boredsmiley.gif

 

 

 

لباسی که تنمه انتخاب خودم بوده به خاطر تورهایی که جلوش دوخته شده عاشقش شدم و اصرار کردم برام بخرن خودم خیلی دوستش دارمخیال باطل

 

اینم دو تا عکس از شیطنت های من توی خونه

 

 

 

دوتا عکس بعدی هم روی میز نشستم و ژست گرفتم به مامان گفتم عکس بگیر مامان میگفت آخه اینجا که جای نشستن نیستمنتظر و من اصرار داشتم یکی دیگه هم بگیر!!29682_gholi_poshte_parde.gif

 

 

 

دو تا عکس خواهر برادرانه هم داریم

 

 

 

روز و روزگارتون خوش




بازدید : 243 مرتبه | موضوع :
226
تاريخ : دوشنبه 8 مهر 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم. 54122_badkonak.gif

دیروز تولد مامان پاتمه بود.389017_263.gif از صبح هزار بار بوسش کردم و بهش تبریک گفتم. هی بغلش میکردم و میگفتم عزیــــــــــــــــــــــــــــــزم تولدت مبارک.اسمایلی های جینگیلی

عصر مامان رفت سر کار و شب که با بابایی رفتیم دنبالش فوری گفتم عزیـــــــــــــــــــزم تولدت مبارک.اسمایلی های جینگیلی

و مامان هم حسابی خوش به حالش بود کلی از این تبریک های من خوشحال میشد.

به مامان گفتم مامان تو چند سالته؟

مامانم گفت خیلی!!نیشخند

ده تا انگشتم رو نشون دادم گفتم انقدر؟مژه

- بیشتر!!از خود راضی

ده تا انگشت پام رو هم آوردم بالا گفتم انقدر؟؟هیپنوتیزم

-نه بیشتر!!از خود راضی

بعد مامان 10 تا انگشت خودشم آورد و گفت انقدر!مژه

شروع کردم به شمردن! تا 29 بلدم بشمرم ولی بعدش میگم بیست و ده!! و هر چی مامان میگه حاضر نیستم بگم 30!! خلاصه به حساب من مامان بیست و ده ساله شده!560619_heartshape1.gif

اینم عکس کیک که بابایی خرید و چهار نفری جشن گرفتیم. یه دور من شمع رو فوت کردم و یه دور هم آوش!

(شمع رو ببینین چه خوکشله انتخاب بابایی بوده!)مژه

 

 

 

 

بعدش من گفتم که برای مامان سورپرایز دارم و رفتم بلز رو آوردم و برای مامان آهنگ تولدت مبارک رو زدم و خوندم.

مامان کلی دست زد و گفت این بهترین سورپرایز عمرش بوده.خیال باطل

 

 

مامان نوشت:

دوستای خوبم این روزها انقدر سرم شلوغه که همش دلم میخواد شبانه روز بیشتر از 24 ساعت بود!آخ

شیطنت های آوش نمیذاره وقت اضافه ای داشته باشم! صبح ها که خوابه میام نت گردی! یه کوچولو وقت دارم و باید کامنت های خوشگل شما رو تایید کنمقلب و وبلاگ هاتون سر بزنم و کامنت بذارم قلبپست جدید بنویسم و هنوز نصف کارهامو انجام ندادم که آوش بیدار میشه!!آخ

پس این روزها منو ببخشین که دیر سر میزنم کوتاه کامنت میذارم و کلی کامنت تایید نشده دارم.خجالت

اگه بی توجهی کردم به پای بی محبتی نذارین لدفن!خجالت

همش به خودم میگم این روزها هم میرن و آوش بزرگ میشه و منم سرم خلوت میشه!! افسوسپس به جای غر زدن بهتره از همه این شلوغی ها لذت ببرم!چشمک

 

امروز توی وبلاگ دوست خوبم مسی خوندم که برادر عزیزشون رو از دست دادنددل شکسته

مسی جونم واقعا ناراحت شدم  منو توی غم خودت شریک بدوندل شکسته

 




بازدید : 224 مرتبه | موضوع :
225
تاريخ : شنبه 30 شهريور 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام سلام صد تا سلام43079_29vfnr8_th.gif

امیدوارم حال همه خوب باشه

میلاد امام رضا (ع) با چند !!! روز تاخیر مبارکخجالت

و میلاد حضرت معصومه و روز دخمل خانوما هم با چندتر!!! روز تاخیر مبارک!خجالتخجالت! من اون روز از باباییم هدیه گرفتم. . از مامان پرسیدم مامان روز پسر هم هست؟متفکر

مامانم گفت نه!

گفتم: آخی بیچاره آوش میشه روز دختر واسه اونم هدیه بخرین تا دلش نسوزه؟؟16069_give_heart.gif

یه همچین خواهر مهربونی هستم من!!اسمایلی های جینگیلی

هنوز هم نسبت به نزدیک شدن آوش به اتاقم آلرژی شدید دارم یعنی بیچاره پاشو بذاره نزدیک اتاقم چنان جیغ های بنفشی میکشم بیا و ببین!396320_shout.gif اون شیطونم تا چشم منو دور میبینه میپره تو اتاقم بعد تا مامان میگه آویسا اومد به طرز خنده داری هر چی دستشه میندازه زمین و با خنده فرار میکنه!!55342_(69).gif 

نمیدونم چرا آوش انقدر علاقه داره هر چی دستشه بزنه تو سر من!! کلافهمامان بهم میگه باید خودم از خودم دفاع کنم میگه دستشو بگیر نذار تو رو بزنه با چیزی که دستشه بگیر اگه خواست تو رو بزنه

گاهی لج میکنم میگم اه! کاش اصلا اینو دنیا نیاورده بودینش یا مثلا میگم کاش زودتر بزرگ شه زن بگیره از پیش ما بره!! 57119_oregonian_gaah.gif

آره خلاصه بساطی داریم این روزها!83172_(11).gif

ولی مامان میگه دنیای خواهر برادری با همین دعوا ها و کشمکش هاش شیرینه!

وقتی صلح برقرار میشه من آوش رو میگیرم تو بغلم میگم قرررربون داداش کوچولوم برم Smileyیا وقتی مامان منو دعوا میکنه411619_128fs2883590.gif و آوش میدوه میاد به مامان چشم غره میره480919_angry.gif خیلی کیففففف داره.16069_give_heart.gif

تابستون داره کم کم بساطش رو جمع میکنه و بوی پاییز زیبا میاد. خوش به حال هر کی میخواد بره مدرسه. خیال باطلمن امسال مهد نمیرم به چند تا دلیل.

یکی اینکه میخوام امسال استراحت کنم تا برنامه ها برام تکراری نشه و سال دیگه با انرژی برم پیش دبستانیاز خود راضی

دیگه اینکه پارسال خیلی مریض بودم و میخوایم اگه بشه امسال زیاد ویروس تو خونه راه ندیم!استرس

و اینکه مامان میگه وقتی من خونه ام آوش آروم تره و من که میرم خیلی خیلی بهونه میگیره!از خود راضی

البته خودم که خیلی دلم میخواد برم همش میگم دلم برای خاله مرضیه تنگ شده خیال باطل سی دی مهد رو نگاه میکنم و میگم وای که چقدر دلم برای سایان تنگ شده!

خوب بریم سراغ چند تا عکس خوشششگل

برای آپلود عکس با مشکل مواجه شدیم باز مجبور شدیم بریم پرشین گیگ!! اگه عکسا باز نمیشن بگبن تا با یه سرویس دیگه آپلود کنیم!!315419_sad.gif

اول عکسای شبی که رفتیم سرزمین عجایب و من حسابی بازی کردم و خیلی بهم خوش گذشت

 

 

 

 

و چند تا عکس دیگه 538419_flirtysmile3.gif

 

 

 

 

 

با کاغذ دلستر یه پرچم واسه خودم درست کردم و اصرار دارم که وقتی سوار ماشین میشم دستم بگیرم و از شیشه ببرم بیرون3122_(14).gif گاهی هم شدیدا جو زده میشم و هی میگم ایران ایران هی هی!!! ابله

بعدش چند روز پیش به مامان گفتم مامان ببین به جای اینکه بگم میهن ما ایران! باید بگم میهن ما دلستر!!!قهقهه

توی عکس پایین پرچم میهن ما دلستر رو میتونین ببینین تو دستم!!نیشخند

 

 

 

و

 






بازدید : 208 مرتبه | موضوع :
224
تاريخ : يکشنبه 3 شهريور 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم.بغل

30 امرداد عروسی پسر عمه ام مهرداد و خاله زهرا جون بود.از خود راضی

اون روز من همراه مامان رفتم آرایشگاه و مامان از خانم آرایشگر خواست تا موهای من رو شینیون کنه! گاوچران

برای اولین بار بود که شینیون میکردم و خیلی ذوق زده بودمخیال باطل

مامان هی نگاهم میکرد و میگفت مثل پرنسس ها شدی! قلبو کسایی که توی آرایشگاه بودند هم کلی برام ذوق کردند. یکی از همون افراد بهم گفت یه کم رژ بزن و من گفتم نه لوازم آرایش برای بچه ها ضرر دارهبازنده ولی اون خانومه گفت نه یه کم رژ ایراد نداره و خلاصه مامانم از موضع خودش پایین اومد و بهم گفت باشه یه کم رژ بزنماچ

نتیجه این آرایشگاه شد یه عروسک خانم خوشگل و نازمژه

 

 

 

اینم دو تا عروس کوچولوی مجلس، من و شادی جون.قلبقلب

 

 

من یه نقاشی از عروس و دوماد با ماشینشون کشیدم و گفتم که میخوام هدیه بدم به عمو مهرداد و خاله زهرا.از خود راضیبعد با مامانی این پاکت رو درست کردیم

 

 

 

و این نقاشی رو روز پاتختی هدیه دادم به عروس و داماد.تشویق

 

 

 




بازدید : 278 مرتبه | موضوع :
223
تاريخ : شنبه 26 مرداد 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام به همه دوستای خوبم

یه مدت غایب بودیم خدا رو شکر اتفاق بدی نبود فقط قطع بودن اینترنت بود و بس!!!30213_dont-know.gif

از همه شما که به یادمون بودین ممنونیم ببخشید اگه نگران شدین.

 

 

ماه رمضان امسال درک من باز هم از روزه و روزه داری بیشتر شده بود. خیلی حواسم جمع بود که جلوی بابا چیزی نخورم گاهی آروم در گوش مامان میگفتم مامان میشه یه چیزی بیاری بخورم؟ فقط یواشکی بیار یه موقع بابا دلش نخواد!!

مامان روزه کله گنجشکی رو برام توضیح داد و من بعد از کلی خندیدن به اسم این روزه515919_129fs2705461.gif گفتم میخوام روزه بگیرماز خود راضی

به جای سحری صبحانه میخوردم! 77362_(sorati).gifبعدش وسط روز میگفتم مامان آب بخورم که اشکال نداره داره؟؟6322_bi_dandon.gif

مامان:متفکر

و من خودم میگفتم نه بابا اشکال نداره که 19482_eva.gifآب هم میخوردم بعد قبل از اذان ظهر هم میگفتم من چون کوچیکم اشکال نداره زودتر غذا بخورم و شب هم موقع افطار با افتخار اعلام میکردم من و بابایی امروز روزه بودیم!!36912_adsasd.gif

کلاس موسیقی خیلی خوب پیش میرهاز خود راضی

خاله توی کلاس برامون نت ها رو روی کاغذ مینویسه تا بدیم به مامان هامون برای اینکه باهامون تمرین کنن (خودمون هنوز نت خوانی شروع نکردیم) بعد من دفترم رو میذارم جلوم و قبل از اینکه مامان اصلا شعر رو ببینه خودم تمرین میکنم!تشویق

الان آهنگ زاغی کجایی ، دینگ دینگ دنگ دنگ و تولدت مبارک رو میزنمهورا

خیلی علاقه دارم چند روز پیش بدون اینکه کسی در این مورد برام توضیح بده یه چیزی رو کشف کردم که باعث ذوق مرگی مامانم شد 18672_bandari.gifگفتم مامان ببین روی هر نتی که ضربه میزنیم اسم خودش رو میگه مثلا این میگه مــــــــــــــــــــــــــی این یکی میگه فـــــــــــــــــــــــا!!!یول

این نشون میده که خیلی با دقت گوش میکنم 192619_prabbitsmiley.gif

مامان و بابا دارن برای آینده موسیقیایی!! من رویا بافی میکنن!خیال باطلخیال باطل

راااااااااااااااستی یه چیزی رو یادم رفته بود بگم اینجا! لوبیایی که قبل از عید کاشیدم یادتونه؟ از خود راضی بعد از اینکه حسابی قد کشید بردم تو باغچه مامان بزرگم طبقه پایین کاشیدم و هر روز میرفتم به لوبیام آب میدادم ببینین چقدر بزرگ شده:از خود راضی

 

 

تااااازه این لوبیاها هم محصول لوبیای منه

 

 

 

حسابی بزرگ و خانم شدم و این رو از رفتارم میشه کاملا مشاهده کرد! 825817_clap2.gifیکی از نشونه های بارزش اینه که جدیدا خیلی خیلی به تمیز و مرتب بودن اتاقم حساسم!!بازنده هر شب قبل از خواب میگم بذار یه کم اتاقم رو مرتب کنم گاهی دو هفته طول میکشه و اتاقم رو کاملا مرتب نگه میدارم گاهی جارو شارژی رو میبرم و خودم جاروش میکنم784919_broom.gif

حتی یه روز که مامان و آوش خواب بودن کل هال رو که پر بود از اسباب بازی های من و آوش تمیز و مرتب کردم تشویق و روی میزها رو دستمال کشدم وقتی مامان از اتاقشون اومد بیرون قیافه اش دیدنی بود به زور جلوی اشکش رو گرفته بود!314219_afnu1qmj1p9ox67a.gif

حرف هایی که به خودم زده میشه برای بچه های کوچکتر به کار میبرمزبان

مثلا چند روز پیش به هامان میگفتم: هامان جون تو نباید کارتون آواتار رو ببینی چون اصلا برای سنت مناسب نیست شب خواب بد میبینی باید یک ساعت صبح و یک ساعت بعد از ظهر کارتون های مناسب ببینی!

شاید اگه شما هم مامان یا بابا باشین بتونین بفهمین که مامان و بابای من از دیدن این همه رشد و شکوفایی من چه حسی دارن!326220_phil_30.gif

اوووو چقدر حرف زدم! بریم سراغ عکس های خوشجل موشجلاز خود راضی

تو حیاط خونه مامان بزرگم:

 

 

 

 

چند شب پیش عروسی مرضیه جون دخمل عمه ام بود این عکس رو توی محوطه تالار گرفتیم.

 

 

 

 

 

اسمایلی های جینگیلیمرضیه جون برای شما و عمو مهدی آرزوی خوشبختی و شادی داریم.

 

دیروز رفتیم پارک و این عکس ها رو هم توی پارک گرفتیم:

 

 18900000 18900000 18900000 18900000

 17400000 17400000 17400000 17400000

 15100000 15100000 15100000 15100000

01500000015000000150000001500000

 

 02700000 02700000 02700000 02700000

 

 




بازدید : 224 مرتبه | موضوع :
222
تاريخ : دوشنبه 24 تير 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام سلام دوستای خوبم 731916_bouquet2.gif

وای که چقدر هوا گرمه،826719_loosingitsm.gif دیشب توی تلوزیون میگفت گرمای هوای استان اصفهان توی 12 سال اخیر بی سابقه بوده!! 826719_loosingitsm.gif

این مامان من که بسیار سرمایی تشریف دارن هم دیگه امسال گرمشون شده!! ببینین چقدر هوا گرمه دیگه!!!703419_teehee.gif

توی این هوای گرم چیزی که از همه بیشتر میچسبه آب بازیِ!! که من هر روز باید یه جوری آب بازی کنم یا توی حیاط خونه مامان جون و یا اینکه انقدر غر میزنم که میخوام برم حموم و توی حموم حسابی بازی میکنم!382219_showersmile.gif

اینم عکس های یه روز آب بازی توی استخر با آوش کوشولو.464321_Laie_44.gif

 

  17600000 17600000 17600000 17600000

 17600000 17600000 17600000 17600000 

این روزها دائم دارم غر میزنم که موهام توی گردنمه و اذیتم میکنه396320_shout.gif از یه طرف مامان دلش برام میسوزه و پیش خودش میگه خوبه ببرم موهاشو کوتاه کنم و از طرف دیگه با فکر کردن به عواقب این کار و عکس العمل اطرافیان و دوستان بی خیال میشه استرسو همیشه موهامو جوری بالا میبنده که روی گردنم نباشه! 83172_(11).gif

یکی از خاله های خوبم (خاله سارا جون 07700000) گفته بودند چرا دیگه موهای آویسا رو مدلهای مختلف نمیبندین و اینم توجیه کارمون بود!!29682_gholi_poshte_parde.gif

در همین راستا جدیدا خودم یه مدل مو کشف کردم که اسمشم گذاشتم مدل دیانایی!!! 19482_eva.gif برگرفته از موهای دیانا در کارتون آن شرلی و از مامان میخوام موهام رو اون مدلی ببنده

 

 

 

اینم من با موهای دیانایی در آتلیه مامان!

 

  03400000 03400000 03400000 03400000

  18900000 18900000 18900000 18900000

  13100000 13100000 13100000 13100000

 12900000 12900000 12900000 12900000 

راااااااااااااااااااااستی یه خبر دیگه اینکه من میرم کلاس موسیقیاز خود راضی

تابستون پارسال مامان و بابا میخواستن من رو ببرن کلاس موسیقی ولی آموزشگاه های موسیقی گفتند سن من کمه و ثبت نامم نکردن!398719_boredsmiley.gif

امسال توی مهدمون برای بچه های پیش دبستانی و اول ابتدایی کلاس موسیقی گذاشته بودند مامان از مدیرمون پرسید من میتونم شرکت کنم توی کلاس؟ و مدیرمون کلی از من تعریف کردند و گفتند طبق شناختی که از آویسا دارم مطمئن هستم که میتونه و خودم به مربیشون میگم که آویسا رو قبول کننداز خود راضی و خلاصه من دیگه میرم کلاس موسیقیتشویق

میدونم اسم این وسیله بلز هست و با تمرکز زیاد درست تلفظ میکنم

ولی وقتی سریع صحبت میکنم میگم میخوام بنز تمرین کنم!!!81872_ghayem.gif

 


اولین درس موسیقیمون هم اینه

از مَردبون میرم بالا

از مَردبون میام پایین!!

مامان کلید کرده روی کلماتی که درست تلفظ نمیکنم!!. 56562_ghati1.gif

 

خواهر برادرانه! 07600000


 

و بدون شرح 20700000

 

 

3122_(14).gif3122_(14).gif3122_(14).gif3122_(14).gif




بازدید : 261 مرتبه | موضوع :
221
تاريخ : سه شنبه 11 تير 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم. امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد باشید.

2 و 3 تیر برای آوش جشن تولد گرفتیم. داداش کوچولوم یکساله شد.خیال باطل روزهای آخر یک سالگیش من و مامان و بابا همش یاد پارسال بودیم و هی واسه هم خاطره هاشو تعریف میکردیم.314219_afnu1qmj1p9ox67a.gif منم یاد اون روز افتادم که مامان توی بیمارستان بود و یکی دوبار گریه افتادم و به مامان گفتم من دوست ندارم نی نی به دنیا بیارم!! چون میرم بیمارستان و بهم آمپول میزنن من دردم میاد!!!464919_blue.gif

عکس ها و اخبار تولد اینجا توی وبلاگ آوش هست و من دیگه چیزی اضافه نمیکنم جز اینکه مهمون های مهربونمون برای اینکه من ناراحت نشم واسه منم کلی کادو آوردند اسمایلی های جینگیلیمن هی به مامان میگفتم مگه تولد آوش نیست چرا به من کادو میدن!!!538419_flirtysmile3.gif

اینم یه عکس یادگاری از هدیه هایی که گرفتم و البته یه مقدار هم هدیه نقدی گرفتم که زودی انداختم تو قلکم.6322_bi_dandon.gif

 

 

مامان و بابا اون تبلت اسباب بازی رو برام خریدنچشمک

6 تیر عروسی خاله آزاده و عمو محمد (پسر عمه جونم) بود. خاله آزاده مربی زبان مهدکودک من هم بودن و من خیلی خیلی دوستشون دارم.16069_give_heart.gif

از همین جا بهشون باز هم تبریک میگم و امیدوارم خوششششبخت و شاد زندگی کنند. 72689_cupidgirl.gif

من دل تو دلم نبود که لباس عروسم رو بپوشم. خیلی دلم میخواست یه تاج ( به قول خودم شاه)داشته باشم.گاوچرانو به مامان اصرار کردم که برام یه شاه بخر!

واسه همین با مامان رفتیم یه شاه  خریدیم و روز عروسی مامان که خودش کلاس داشت و بعد هم نوبت آرایشگاه من رو سپرد دست مهسا جون. مهسا موهام رو درست کرد و خوشگلم کرد و عصر این عروس کوچولوی خوردنی رو تحویل مامان و بابا داد که دوتاییشون خودشون رو خفه کردند از بس قربون صدقه من رفتند.326220_phil_30.gif

 

 05500000 05500000 05500000 05500000

 

عروسی بهم خیلی خوش گذشت همش اون وسط در حال رقص و ورجه وورجه بودم

این عکس ها توی سالن گرفته شد

 

1240000012400000124000001240000012400000


و این دوتا هم توی محوطه بیرون

 

 17600000 17600000 17600000 17600000

 

 20400000 20400000 20400000 20400000

دوتا مطلب هست که هی میخوام اینجا بگم و یادم میره!آخ

اولیش که شروعش مربوط میشه به حدود 7-8 ماه پیش علاقه مند شدن من به ستاره هاس!!!

به آسمون خیره میشدم و مثلا میپرسیدم مامان چرا ستاره ها مثل توی نقاشی ها یا کارتون ها نیستن! 

مامان  پرسید: یعنی چه جوری؟

- یعنی اینکه یه دایره کوچولو هستند و تیز تیز ندارن!!!

- منظور از اون تیز تیزها همون نور ستاره هاست

یا مثلا میگفتم چرا نمیتونم یه ستاره بردارم؟74662_avizon_az_setare.gif

- ستاره ها از ما خیلی دور هستند اونها خیلی بزرگن نمیتونی برشون داری

- من میخوام بزرگ شدم فضانورد بشم برم پیش ستاره ها!خیال باطل

یه شب دیگه هم به مامان گفتم مامان چرا کمان گیر رو نمیبینم توی آسمون؟

- کمانگیر چیه؟ابرومتفکر

- یه صورت فلکیه!!!!!!!!!!!!! یه سری ستاره که اگه به هم وصلشون کنی به شکل یه کمانگیر میشن و تیرش هم همیشه به سمت شرقه!!!!!!!!!!!!!!از خود راضی

مامان دقیقا این شکلی بود!!ابله

از توی کارتون هایی که میبینم این ها رو یاد گرفتم! 19482_eva.gif

 15400000 15400000 15400000 15400000

مورد دیگه ای که مامان مدتیه کشف!!! کرده اینه که وقتی  توی کلمه ای  حرف "ر" و بعدش با فاصله چند حرف "ل" داریم من این دوتا حرف رو جا به جا میگم!!

کلمات خیلی با مزه میشن89020_cool.gif مثلا

کربلا -----------> کلبرا

مارمولک -------------> مالمورک

باریکلا  -------------> بالیکرا

خرمالو ----------------> خلمارو

 

 

اضافه شد: نیشخند

 

زردآلو ---------------------->  زلدارو

تردمیل --------------------> تلدمیر

تریلی ------------------> تلیری

کنترل ---------------------> کنتلُرخنده

سیندرلا -------------------> سیندلرا

قهقهه

 

دیگه تبدیل به یه جور سرگرمی برای مامان و بابا شده و دنبال کلماتی هستند که توش اول "ر" و بعد "ل" داشته باشه. 703419_teehee.gifشما هم اگه کلمه ای به ذهنتون میرسه بگینچشمک

 

اینم یه حسن ختام خوشگل خواهر برادرونه!!چشمک

 

 

319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif319519_127fs2692839.gif




بازدید : 379 مرتبه | موضوع :
220
تاريخ : دوشنبه 27 خرداد 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام بغل

چهارشنبه گذشته باز هم از طرف خاله مریم یکی از دوستای مامان به مهمونی دعوت شدیمتشویق

مامان میگفت بعضی از دوستایی که اونجا بودن رو از دوره راهنمایی به این ور ندیده بودهخیال باطل که خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شد و به من هم حسابی خوش گذشتهورا

اینم یه عکس دسته جمعیقلب

 


از راست:

راضیه قلب، آویسا!از خود راضی علیقلب، آویناقلب، پرنیاقلب، محمد حسینقلب، ابوالفضلقلب و سایناقلب

اینم من و علی جونقلب

 


و من و پرنیا و آویناقلب

 


با راضیه دخمل خاله طاهره حسابی دوست شدم.مژه

روز جمعه عصر مامان جون شیرین زنگ زدن گفتن میخوان برن امامزاده حمزه علی و گفتن اگه میخوایم باهاشون بریملبخند ما هم که حسسسابی حوصلمون سر رفته بودخمیازه رفتیم یه زیارتی کردیم پایین امامزاده یه محوطه سر سبز قشنگ بود که اونجا کمی استراحت کردیم ولی چون راه دور بود من کلی غر زدم و تو راه برگشت هم تو بغل بابا خوابم برد.خواب

اینم عکس های اون روز که من حسابی تو مود عکس بودم و هی ژست میگرفتم.زبان

 

 06800000 06800000 06800000 06800000

 12300000 12300000 12300000 12300000

 07000000 07000000 07000000 07000000

 14300000 14300000 14300000 14300000

 08700000 08700000 08700000 08700000


و اینم یه شب تو پارک با علی و هادی پسر دایی هامتشویق

 

 

بغلماچبای بای




بازدید : 207 مرتبه | موضوع :
219
تاريخ : شنبه 18 خرداد 1392 | نویسنده : مامان پاتمه

سلام دوست جونا  786719_morningsong.gifحال و احوالتون چطوره؟ 21819_flower2.gif

ما خدا رو شکر فعلا خوب هستیم.اوه

 

11 خرداد من  4 سال و نیمه شدماز خود راضی به همین مناسبت مامان کیکی پخت که عکسی ازش نداریم!ناراحت

731916_bouquet2.gif 731916_bouquet2.gif 731916_bouquet2.gif 731916_bouquet2.gif 731916_bouquet2.gif

روز دوشنبه چند تا از دوستای دوره دبیرستان مامان یه مهمونی دور همی داشتند خونه خاله فهیمه مامان ابوالفضل جون.

قرار بود ساعت 5 بریم و من از صبح که بیدار شدم میپرسیدم مامان پس کی میریم خونه خاله فهیمه!!73182_(59).gif و تا عصر رسما مامان رو کچل کردم! کلافه

به من چه! خودشون باید حواسشون باشه جایی که میخوایم بریم همون موقع رفتن به من بگن و از قبل بهم اطلاع ندن!19482_eva.gif

خلاصه ساعت 5 رفتیم. آوش رو نبردیم! چون مامان میگفت اگه ببریمش نمیتونه یه دل سیر دوستاش رو ببینه و فقط باید دنبال آوش بده!!زبان

وقتی رفتیم دوستای مامان به خاطر نبردن آوش این شکلی بودن :منتظرمنتظرمنتظرمنتظرمنتظرمنتظر

و مامان این شکلی: 81872_ghayem.gif

خاله فهیمه جون خیلی خیلی زحمت کشیده بودند و به ما حسسسسابی خوش گذشت.538419_flirtysmile3.gif ما بچه ها با ابوالفضل رفتیم تو اتاق تا بازی کنیم چند دقیقه نگذشت که سامان و ابوالفضل دعواشون شد! من رفتم وسطشون و گفتم بچه ها دعوا نکنید گفتگو کنید!بازنده

انقدر دوستای مامانم از این حرف من ذوق کردند و خندیدند!83172_(11).gif

چند تا عکس از اون روز میذارماز خود راضی

 

من آماده رفتن

 

من و پرنیان جونم دخمل خاله فرزانه که واسه خودش خانمی شده

 

 

از چپ به راست: من ، ساجده و سامان16069_give_heart.gif (بچه های خاله مریم) ، راضیه16069_give_heart.gif ( دخمل خاله طاهره) ، پرنیان 16069_give_heart.gifو  آوینا16069_give_heart.gif (دخمل خاله حمیده)

 

 

 

این کوشولو هم ریحانه خواهر راضیه جون هستش که به ما افتخار نداد بیاد تو عکس دسته جمعی. انقدر بچه متین و آرومی بود که مامان از اول تا آخر ذوقشو میکرد و میگفت رفتارش عینه آوشه!!!دروغگونیشخند

 

 

و اما چرا ابوالفضل تو عکس دسته جمعی نیست دلیلش اینه که ابوالفضل جون یه حیوون خونگی داشت که تویه بطری شیشه ای دستش بود!استرس

ایناهاش: جناب ملخ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!استرس

 

 

و انقدر ما بچه ها میترسیدیم نمیخواستیم ابوالفضل با اون ملخه بیاد پیش ما استرسواسه همین اونم بهش برخورد و اصلا نیومد تو عکس هاقهر

(بین خودمون بمونه مامان من از همه بچه ها بیشتر ترسیده بود و تقریبا اشکش از دیدن ملخ داشت در میومد!527919_bujcdvf48m9w69wp.gif)

این  عکس رو آخرای مهمونی که ابوالفضل بی خیاله ملخه شده بود گرفتیم.636019_1237379fdqxrvb3f.gif

 

خاله فهیمه جون مرسییییییییییییییییییی خیلی زحمت دادیم بهت.

روز سه شنبه که تعطیل بود همراه با خانواده بابایی رفتیم سیاسرد. جای شما خالی هوا خیلی خنک بود و خیلی به ما خوش گذشت اینم چند تا عکس از اون روز:

 

 

 

 

 


 

 

ایام به کامتون باشه اسمایلی های جینگیلیفعلا خدانگهدار  553816_5546.gif

 




بازدید : 208 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 23 صفحه بعد