آویسا کوچولو

خاطرات آویسا گل کوچولوی من و بابایی

یک ماه تا 5 سالگی

سلام دوست جونا دیروز اولین بارون پاییزی توی شهرمون اومد فکر کنم باید یه کم سبک نوشته هام رو تغییر بدم! آخه من دیگه بزرگ شدم مثل قبلا کوچولو نیستم که مامان گاه و بیگاه ازم عکس بگیره تازه مثل قبلنا سرعت رشدم زیاد نیست که توی فاصله های کوتاه چهره ام فرقی بکنه! داشتم فکر میکردم اینکه هربار منتظرم چند تا عکس خوشگل داشته باشم برای آپ کردن خوب نیست چون بعضی اتفاقای ریز و کوچولو رو اگه ننویسیم زود یادم...
12 آبان 1392

روزنگار (عنوانم دردسره ها!!)

سلام صبح دل انگیز  پاییزیتون به خیر هییییییییییی یادش به خیر یه روز و روزگاری سر هر مناسبتی مامانم زود میومد وبلاگم رو آپ میکرد! ولی حالا هر بار داره میگه فلان مناسبت با تاخیر مبا...
22 مهر 1392

تولد مامان

سلام دوستای خوبم. دیروز تولد مامان پاتمه بود. از صبح هزار بار بوسش کردم و بهش تبریک گفتم. هی بغلش میکردم و میگفتم عزیــــــــــــــــــــــــــــــزم تولدت مبارک. عصر مامان رفت سر کار و شب که با بابایی رفتیم دنبالش فوری گفتم عزیـــــــــــــــــــزم تولدت مبارک. و مامان هم حسابی خوش به حالش بود کلی از این تبریک های من خوشحال میشد. ...
8 مهر 1392

خداحافظ گرما

سلام سلام صد تا سلام امیدوارم حال همه خوب باشه میلاد امام رضا (ع) با چند !!! روز تاخیر مبارک و میلاد حضرت معصومه و روز دخمل خانوما هم با چندتر!!! روز تاخیر مبارک! ! من اون روز از باباییم هدیه گرفتم. . از مامان پرسیدم مامان روز پسر هم هست؟ مامانم گفت نه! گفتم: آخی بیچاره آوش میشه روز دختر واسه اونم هدیه بخرین تا دلش نسوزه؟؟ یه همچین خواهر مهربونی هستم من!! هنوز هم نسبت به نزدیک شدن آوش به اتاقم آلرژی شدید دارم یعنی بیچاره پاشو بذاره نزدیک اتاقم چنان جیغ های بنفشی میکشم بیا و ببین! اون شیطونم تا چشم منو...
30 شهريور 1392

عروسک کوچولو

سلام دوستای خوبم. 30 امرداد عروسی پسر عمه ام مهرداد و خاله زهرا جون بود. اون روز من همراه مامان رفتم آرایشگاه و مامان از خانم آرایشگر خواست تا موهای من رو شینیون کنه! برای اولین بار بود که شینیون میکردم و خیلی ذوق زده بودم مامان هی نگاهم میکرد و میگفت مثل پرنسس ها شدی! و کسایی که توی آرایشگاه بودند هم کلی برام ذوق کردند. یکی از همون افراد بهم گفت یه کم رژ بزن و من گفتم نه لوازم آرایش برای بچه ها ضرر داره ولی اون خانومه گفت نه یه کم رژ ایراد نداره و خلاصه مامانم از موضع خودش پایین اومد و بهم گفت باشه یه کم رژ بزن نتیجه این آرایشگاه شد یه عروسک خانم خوشگل و ناز       اینم...
3 شهريور 1392

ماه رمضان رفت

سلام به همه دوستای خوبم یه مدت غایب بودیم خدا رو شکر اتفاق بدی نبود فقط قطع بودن اینترنت بود و بس!!! از همه شما که به یادمون بودین ممنونیم ببخشید اگه نگران شدین.     ماه رمضان امسال درک من باز هم از روزه و روزه داری بیشتر شده بود. خیلی حواسم جمع بود که جلوی بابا چیزی نخورم گاهی آروم در گوش مامان میگفتم مامان میشه یه چیزی بیاری بخورم؟ فقط یواشکی بیار یه موقع بابا دلش نخواد!! مامان روزه کله گنجشکی رو برام توضیح داد و من بعد از کلی خندیدن به اسم این روزه گفتم میخوام روزه بگیرم به جای سحری صبحانه میخوردم! بعدش وس...
26 مرداد 1392

من و تابستان 92

سلام سلام دوستای خوبم وای که چقدر هوا گرمه، دیشب توی تلوزیون میگفت گرمای هوای استان اصفهان توی 12 سال اخیر بی سابقه بوده!! این مامان من که بسیار سرمایی تشریف دارن هم دیگه امسال گرمشون شده!! ببینین چقدر هوا گرمه دیگه!!! توی این هوای گرم چیزی که از همه بیشتر میچسبه آب بازیِ!! که من هر روز باید یه جوری آب بازی کنم یا توی حیاط خونه مامان جون و یا اینکه انقدر غر میزنم که میخوام برم حموم و توی حموم حسابی بازی میکنم! اینم عکس های یه روز آب بازی توی استخر با آوش کوشولو.                      این روزها دائم دارم غر میزنم که موهام توی گردنمه و اذیتم میکن...
24 تير 1392

تولد آوش و عروسی

سلام دوستای خوبم. امیدوارم حالتون خوب باشه و شاد باشید. 2 و 3 تیر برای آوش جشن تولد گرفتیم. داداش کوچولوم یکساله شد. روزهای آخر یک سالگیش من و مامان و بابا همش یاد پارسال بودیم و هی واسه هم خاطره هاشو تعریف میکردیم. منم یاد اون روز افتادم که مامان توی بیمارستان بود و یکی دوبار گریه افتادم و به مامان گفتم من دوست ندارم نی نی به دنیا بیارم!! چون میرم بیمارستان و بهم آمپول میزنن من دردم میاد!!! عکس ها و اخبار تولد اینجا توی وبلاگ آوش هست و من دیگه چیزی اضافه نمیکنم جز اینکه مهمون های مهربونمون برای اینکه من ناراحت نشم واسه منم کلی کادو آوردند من هی به مامان میگفتم مگ...
11 تير 1392

یه روز بهار رفته بودیم زیارت

سلام چهارشنبه گذشته باز هم از طرف خاله مریم یکی از دوستای مامان به مهمونی دعوت شدیم مامان میگفت بعضی از دوستایی که اونجا بودن رو از دوره راهنمایی به این ور ندیده بوده که خیلی خیلی از دیدنشون خوشحال شد و به من هم حسابی خوش گذشت اینم یه عکس دسته جمعی   از راست: راضیه ، آویسا! علی ، آوینا ، پرنیا ، محمد حسین ، ابوالفضل و ساینا اینم من و علی جون   و من و پرنیا و آوینا   با راضیه دخمل خاله طاهره حسابی دوست شدم. روز جمعه عصر مامان جون شیرین زنگ زدن گفتن میخوان برن امامزاده حمزه علی و گفتن اگه میخوایم باهاشون بریم ما هم که حسسسابی حوصل...
27 خرداد 1392

چهار سال و نیمگی و چند خاطره

سلام دوست جونا  حال و احوالتون چطوره؟ ما خدا رو شکر فعلا خوب هستیم.   11 خرداد من  4 سال و نیمه شدم به همین مناسبت مامان کیکی پخت که عکسی ازش نداریم! روز دوشنبه چند تا از دوستای دوره دبیرستان مامان یه مهمونی دور همی داشتند خونه خاله فهیمه مامان ابوالفضل جون . قرار بود ساعت 5 بریم و من از صبح که بیدار شدم میپرسیدم مامان پس کی میریم خونه خاله فهیمه!! و تا عصر رسما مامان رو کچل کردم! به من چه! خودشون باید حواسشون باشه جایی که میخوایم بریم همون موقع رفتن به من بگن و از قبل بهم اطلاع ندن! خلاصه...
18 خرداد 1392