آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

آویسا کوچولو

برف ندیده ها!!!

سلام سه شب هفته گذشته با مامان و بابا و مامان جون رفتیم یه نمایشگاه مبلمان دیدیم. من واسه خودم این مبل رو نتخاب کرده بودم روش نشسته بودم. کلی هم صاحب نظر شده بودم و نظر میدادم: این مثل مبل های ماست! این مثل مبلهای بابا حاجیه!! خلاصه کلی  ذوق حضار رو برانگیختم!!! سفارش همیشگی اسپند براش دود کنید هم شنیدیم!! از نمایشگاه که اومدیم بیرون داشت برف میومد. انقدر خوشحال بودیم که سر از پا نمیشناختیم. تا قبل از اون برف رو فقط تو قصه های مامان دیده بودم و همیشه می گفتم مامان اگه برف اومد لباس گرم بپوشیم و بریم آدم برفی درست کنیم. شب ساعت ۱۰ پاشدیم باز از خونه زدیم بیرون تا مثلا برف ببینیم!! ولی زهی خیال با...
23 بهمن 1389

نمایشگاه نقاشی

سلام پریشب با مامان و بابا رفته بودیم بیرون. یه آقایی سوار ماشین شد که مامان گفت قراره بیاد اینترنتمون رو درست کنه! همین که نشست تو ماشین گفتم: سلام آقا. من یه عباس قلی دارم کچله!! نمیدونم چرا مامان و بابا این شلکی بودند!! مامان: بابا: ولی آقاهه خیلی خوشش اومده بود و خلاصه با هم کلی گپ زدیم الانم دیگه از شر دیال آپ راحت شدیم و داریم با wireless حال می کنیم! این روزا پیشرفت خیلی چشمگیری توی نقاشی دارم. ولی پیشرفتم ربطی به رنگ انگشتی نداره! خوشم نمیومد دستام کثیف بشه و خیلی زود گذاشتمش کنار. همون مداد شمعی خیلی بهتره! این یه نمونه از نقاشی هامه : یه آدم و یه خورشید. اینم نقاش...
19 بهمن 1389

عضو جدید خانواده+ تولد دوسال و دو ماهگیم

سلام دیروز تولد ۲۶ ماهگیم بود. مامان رفته بود سر کار ولی امروز حتما برام کیک می پزه! چند روزیه که یه عضو جدید به خانواده ما اضافه شده و من خییلی خییلی خوشحالم. آخه خیلی احساس تهنایی می کردم! این عکس عضو جدیدمونه! ( از همه اونایی که فکر کردن عضو جدید یه نی نی هستش عذر می خوام!!!! ) امسش برفیِ ! بابا حاجی برام خریدن. البته دایی حسین پیشنهاد داد امسش رو بذاریم گوش مروارید ولی من استقبال نکردم!! آخه خرگوشم پسره و باید امس پسرونه میذاشتم! خیلی دوسش دارم هر روز از خواب که بیدار می شم اول سراغ برفی رو می گیرم و بابایی جونم هم هر موقع اذیت می کنم فوری  می گه زنگ بزنم بابا حاجی بیاد برفی رو ب...
12 بهمن 1389

آویسا فارغ التحصیل میشود

سلام به دوستای نااازم. بالاخره امتحان های مامان تموم شد و اگه نتیجه آخرین امتحانش بیاد میتونم بگم که بالاخره فارغ التحصیل میشه یا نه؟!!! ولی خودم رو می تونم با جرات بگم که فارغ التحصیل شدم!!! بهتون گفته بودم که بسته های تراشه های الماس رو برام خریدن و دارم خوندن یاد میگیرم من تو عرض کمتر از یک ماه مرحله اول رو تموم کردم و الان می تونم به راحتی 24 کلمه بخونم تازه می تونم جمله هم بخونم. مثلا من لباس دارم!! برای شروع مرحله دوم توصیه شده بود که برای کودک (یعنی من) جشن بگیرید و بعد مرحله دوم شروع بشه اینه که شروع مرحله دوم موکول شد به بعد از اتمام امتحان های مامان و جشن. این لباسها هدیه فارغ التحصیلیمه : این کلاه رو م...
1 بهمن 1389

بعد از کلی غیبت اومدیم

سلااااااااااااااام هوراااااااااااا ما برگشتیم. دلم برای همتون خیییلی خیییلی تنگ شده بود.   گویا این بار مامان خیلی برای درس خوندن مصمم بود چون می دونین که قبلا سابقه نداشت حتی تو فصل امتحان هاش هم اینجوری ترک اینترنت بکنه! کلی اتفاقای جورواجور افتاده. اول از همه بگم که: به پای من یه پوشکه جیش بکنم خیس نمیشه!! به مدد راهنماییهای شما مامان بی خیاله پوشک گرفتن شد! خدا عمرتون بده هم من رو راحت کردین هم مامان رو. خوب  بعدش از شب یلدا بگم!! شب یلدا خونه آقا جون اینا طبقه پایین با همه عمه ها و عمو ها جمع بودیم و کلی خوش گذشت مخصوصا به من که عااااشق میوه خوردن هستم. دو شب بعدش هم خونه مامان جون ...
22 دی 1389

عزادار کوچک

سلام  این روزا همه چیز یه حال و هوای دیگه داشت. مامان برام قصه کربلا رو تعریف کرد و توضیخ داد چرا همه مشکی می پوشن و عزاداری میکنن. من کامل همه چیز رو فهمیدم خودم برای همه توضیح میدادم که: علی اضغر نی نی کوچولو بوده بعدش شهید شده، بعدش امام حسین ناراحت شده. یا مثلا می گفتم اگه علی هایپر گوش بدیم گناه می شه!! روز تاسوعا بابایی رفت هیئت، زنجیر می زدن و عزاداری می کردن منم با دایی حمید یه کم رفتم تو هیئت و زجیر زدم تاااازه من و هادی (پسر دایی حمید )علمدار هیئت هم بودیم. کلی وقت  پرچم دست من بود و جلوی هیئت راه می رفتم!! روز تاسوعا هم فامیل های مامان به هیئت شربت میدن، و مامان هر سال میره پیششون کمک. امسال ...
28 آذر 1389

اندر احوالات آویسای 2 ساله!!

سلام. ممنونم که اینقدر از تزیینات مامان تعریف کردین و باعث شدین مامانی کللللی خوشحال بشه. الان کلی اعتماد به نفس درش ایجاد شده! خوب اول چند کلمه حرف با بچه های ناز نازی درام!! بچه ها جون پشت شیشه بخاری ها هیچ خبری نیست!!!! اینو از منه داغ دیده به گوش بگیرین و هوس امتحان کردن به سرتون نزنه!!! جریان از این قراره که من هیچ موقع به بخاری کاری نداشتم و همون پارسال که خیلی کوشمولو بودم وقتی مامان گفت این جیزه و بهش دست نزن کاملا قانع شدم ولی پریشب نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یه هو رفتم طرف بخاری! به شعله ها نگاه کردم انگار آتیش داشت باهام حرف میزد و میگفت بیا منو بگیر!!! اینه که منم کنجکاوی کردم و دست گذاشتم به بخاری! دست گذاشتن همان...
22 آذر 1389

تَلَ تَلَ مبارک!!!

سلام به همه دوستای مهربونم. بابت تبریک های تولد خییییییییییلی ازتون ممنونم. دوستتون دارم. پیش نوشت: روز شنبه به خاطر یه اشتباه از طرف مامان نصف عسک هام پاک شد و مامان دو روز مشغول ریکاور کردن عسک ها  بود. تا بالاخره با راهنمایی های داج علی ( داااج علی دوستت داریم )  و با کمک نرم افزار های ریکاوری بالاخره عکس ها برگشتند. بعدش نوبت پرشین گیگ بود که تو آپلود عسک ها بازی در بیاره!!  و بعد از اونم بلاگفا!!! که اگه یکی دوبار همه مطالب آدم رو بر باد نده جای تعجب داره!!! ولی  بالاخره مامان با همه مشکلات جنگید و این آپ پر از عسک رو به شما تقدیم می کنیم. نصف عسک ها رو برای سبک تر شدن صفحه میذاریم توی ادامه مطلب. &n...
16 آذر 1389

تولدت مبارک گل زیبا

انگار این عکس ماله دیروزه!!! کی باورش میشه که ماله پارساله!!! باورمون نمیشه یک سال دیگه هم گذشت! انگار چشم بر هم زدن بود! کنار تو که هستیم گذر زمان نا محسوس میشه. یک سال دیگه با خنده هات خندیدیم و با گریه هات اشک ریختیم.  دخترکم ........ گل زیبا می خوایم بدونی که ما دو تا عاشقانه دوستت داریم و به وجود تو میبالیم. می خوایم بدونی که تو باعث شدی زندگی تو این 2 سال برای ما شیرین تر از قبل بشه هر لحظه  با شیطنت ها و شیرین کاری ها و شیرین زبونی های تو برامون موندگار شده. باورمون نمیشه که داری بزرگ میشی به این سرعت...... کاشکی عقربه های ساعت انقدر شتاب نمیکردند! کا...
11 آذر 1389