آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

آویسا کوچولو

آذر زیباترین ماه سال

وارد آذر ماه که میشیم حال و هوای مامان عوض میشه! هر چی به ۱۱ آذر نزدیک میشیم که دیگه دل تو دلش نیست!! یادش میاد که ۲ سال پیش از اول آذر روزها رو روی تقویم بزرگی که به دیوار زده بود خط میزد!! هر روز از خواب که بیدار میشد میدویید و با ذوق روی یه روز دیگه خط می کشید!! بعد می شمرد ببینه چند تا باید بخوابه تا من بیام! من از تو دلش می دیدم و بهش می خندیدم!!! خلاصه که آذر برای مامانی و برای خیلی از دوستاش زیباترین ماهه ساله.               اول آذر تولد هانیا جونه. هانیا جلو دارمونه و اولین  کوچولوی دو سالمونه هانیا دوستت داریم تولدت مبارک بعدش نوبت آنیسا ی ...
2 آذر 1389

خانم کوچولوی بزرگ

سلام به همه دوستای مهربونم. چند روزیه فکرم مشغوله. همش دارم فکر می کنم که بزرگ شدم یا کوچولو ام؟!!! آخه کم کم داره 2 سالم میشه و وقتی یادم به بچگی هام می افته : وااااااااااااای نه دیگه انقدر بچگی!!! (خودمونیم چه زشت بودم!!! ) مثلا اینقدری: یادم میاد که کار زیادی نمیتونستم بکنم و مثلا غلط زدن برام یه موفقیت چشمگیر بود . و وقتی آغون واغون می کردم مامانی تو عرش سیر می کرد!!! بعد می بینم الان تو هر سوراخ سمبه ای که بخوام سر می کشم و مدام دارم با شیرین زبونی هام دل می برم!! اون روزا فقط گریه می کردم و مامان همیشه مواظبم بود. حالاانقدر بزرگ شدم که  منم خیلی مواظب مامانم و اگه ...
22 آبان 1389

من و ابوستل

سلام. امیدوارم حال همه دوستای گلم خوب باشه حال منم شکر خدا خوبه. امروز صبح مامان بهم گفت که میخوایم بریم خونه خاله فهمیه. منو میگی؟ ذوقی کردم بیا و ببین و همش می گفتم بریم پیش ابوستل. خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم اونجا. کلی با ابوستل جون بازی کردم و بین خودمون بمونه کلی هم صاحب اسباب بازی های اون طفلی شده بودم و نمیذاشتم به هیچی دست بزنه!!! بهش می گفتم گل پسر ! اینم تو حیاط ابوستل ایناس از دیدن انار ها روی دخت ذوق زده شدم! این روزا تو خونه راه میرم و برای خودم و مامانی کنسرت اجرا می کنم و کلی به مامان حال میدم! اینم نمونه اش: سوسن خانوم چش عسلی میخوام بیام در خونتون ...
5 آبان 1389

اولین دیدار با هامان

سلام دوستای خوبم. به خاطر احترام به نظر دوستای گلمون که از رنگ قالب قبلی انتقاد کرده بودند این قالب رو درست کردیم  عکسش رو ببینین تو رو خدا!!! چه بلاهایی که این مامان سر من در نیاورد!!!   خاله نازنین عزیز هم برامون گوگل ریدر رو راه انداخت. مرسی خاله جون دوووووستت داریم دیروز جمعه رفتیم خونه داج علی برای دیدن هامان فسقلی . اول قرار بود عصر بریم ولی صبح رفتیم و کلی زحمت دادیم. من تیپ پسرونه زدم. مهسا چند بار به مامان گفته بود یه بار برای آویسا لباس پسرونه بخر و چون مامان پشت گوش می انداخت خودش دست به کار شد و این لباس های گوشجل رو برام خرید. مرسی مهسا جون. اینم آویسا قبل از رفتن: مامان :آویس...
1 آبان 1389

از همه جا

سلام سلام صد تا سلام. حالتون خوبه؟ من که خوبه خوبم و همش در حال افزودن به اندوخته دانستنی هام هستم اونم از طریق تجربه هر چیزی که فکرش رو بکنین. چند روز پیش مامانی منو با سه چرخه برد خونه مامان جون شیرین. که این عمل توسط مامانی که از پیاده روی به شدت بیزاره واقعا اقدامی متهورانه بود!! اینم یه عکس از این اقدام تاریخی! و من خونه مامان جون حسابی آب بازی کردم . چون هوا داره کم کم سرد میشه مامان اجازه داد برای بار آخر توی تابستون امسال  یه دل سیر بازی کنم. امروز صبح خاله فهیمه دوست جون مامان اومد خونمون. و من با نی نی خوشگلش ابوستَل (ابوالفضل) حسابی بازی کردم. و البته یه کم هم سرش ...
29 مهر 1389

قدمت مبارک پسر دایی

سلام دوس جونای عزیزم. خبر خوششششششششش قدم نو رسیدمون مبارک شد. روز پنج شنبه 22 مهر یه گاگا پسر خوشجل به نوه های باباحاجی مون اضافه شد. به خاله لیلا و داج علی و هاتف جون خییییلی تبریک می گیم. متاسفانه ما هنوز نتونستیم بریم خونشون و بهش سر بزنیم. ولی در اسرع وقت خواهیم رفت.  مامانی دوربین رو توسط مامان جون شیرین فرستاد خونه دایی تا از هامان جون برامون عکس بگیرن و تا خودمون بریم ببینیمش دلمون آب نشه. از اونجایی که به قول مهسا جون ژن خوشگلی توی ما ارثی هستش این فسقلی هم این ژن رو از دایی به ارث برده و خیلی نااازه! هر گونه شباهت با خاله لیلا تکذیب می شود! اینم عکس گل پسرمون در یک روزگ...
25 مهر 1389

روز جهانی کودک+ روز ملی دختر

سلام. دیروز روز جهانی کودک بود. داشتم فکر می کردم چرا یه روز اسمش شده روز کودک؟ یعنی فقط توی همین یک روزه که بچه ها دیده میشن؟؟ توی همین یک روزه که همه به حقوق ما فکر می کنن؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که باز اگه توی همین یک روز هم فکر بکنن جای شکرش باقیه!!! من یه کودکم. با یه دنیا ی کوچیک و زیبا. مامان و بابا برام یه دنیای شادِ شاد با رنگ های قشنگ آرزو می کنن. و دنیای من انقدر کوچیکه که با یه تاب عباسی و سرسره و الا کلنگ و یا با یه بستنی و یه ژله توت فرنگی صدای خندم توی همه جاش پیچیده میشه. مگه ما بچه ها چی می خوایم؟ چرا برای بعضی از بزرگترا انقدر سخته که دنیای کوچولوی ما رو شاد کنن...
17 مهر 1389

22 ماهه شدم

سر نبشت: از طرف مامان بابت تبریک های تبلدش خیلی خیلی تشکر می کنم بوووووووووووس     سلااااااااااام تبلد تبلد تبلدم مبارک مبارک مبارک تبلدم مبارک 22 ماهه شدم. و شمارش معکوس تا 2 سالگی کم کم داره شروع میشه. اینم یه عکس جدید ، که من اسمش رو میذارم یه دستاورد تازه! ولی از نظر مامانی این چیزی جز یه خرابکاری تازه نیست!! خدا میدونه روزی چند تا لیمان آب به خورد مامان میدم!!! اینم چند تایی عکس که از مفاسرتمون جا مونده بود: گرگان (قرآن) خوندنم وقتی مامان میگه ژست بگیر این کارو می کنم: و وقتی دیگه حوصلم رو سر میبره و هی میگه ژست بگیر این کارو می کنم!!!   و ا...
11 مهر 1389

دَدَرنامه 2 (مشتی آبیسا)

سلام به همه دوستای مهربونم. ما برگشتیم. ممنونم که وقتی نبودم باز هم بهم سر میزدین. ما به همراه بابا حاجی و مامان جون شیرین رفتیم مفاسرت. سفرمون با عبور از یه جایی شروع  شد که تا چشم کار می کرد فقط زمین خشک بود! بهش می گفتن کویر. و بعد یه شب توی طبس موندیم و من برای اولین بار رفتم زیارت. که خیلی هم خوشم اومد و دیگه ول کن نبودم!! به مناره های امامزاده می گفتم مشهد !! بعدش رسیدیم به مشهد واقعی! وقتی گونبد رو دیدم مامان بهم گفت سلام کن. و من هم مثل آدم بزرگا دستم رو گذاشتم روی سینه ام و خم شدم و داد زدم سلام ایمام رضا. عاشق این بودم که توی صحن های حرم ایمام رضا بدو بدو کنم. میگفتم بوگ بو...
8 مهر 1389