آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

آویسا کوچولو

آلزایمر یعنی چی؟؟

به نظر شما آلزایمر یعنی چی؟؟؟ به نظر من یعنی اینکه آدم بیاد تو ببلاگ دخترش خاطره گردش بنویسه بعد یادش نباشه که دختر دسته گلش ٢٩ ماهه شده و یه تبریکی چیزی بگه!!! هر چند مامان زیر بار نمیره و میگه فکر میکرده دیروز که خاطره نوشته ١٠ اردیبهشته ولی ما قبول نمیکنیم مگه پرشین بلاگ اون بالا تاریخ نزده؟؟؟؟ خلاصه دیگه!! ما هم بهمون بر خورد!!! و ناراحت شدیم و هنوز جوهر!!!! پست قبلیمون خشک نشده اومدیم واسه خودمون تبریک بنویسیم که دیروز ٢٩ ماه شدیم و ١ ماهه دیگه ٢ سال و نیمه میشیم!!  راستی پارسال دقیقا ١١ اردیبهشت منو از می می جدا کردن!! چه حال و روز بدی داشتیم اون موقع!!! و البته چون آلزایمر مسری نیست!!! ...
12 ارديبهشت 1390

دشت بدون گل

سلام. اومدم خاطره روز جمعه رو براتون تعریف کنم. عصر جمعه به همراه دایی حمید- دایی مهدی - دایی حسین و بابا حاجی اینا راهی گردش شدیم. ما با ماشین دایی حسین رفتیم و توی راه من همش سوال جواب می‌کردم که کجا میریم؟ مامان توضیح داد که میخوایم بریم دشت لاله های واژگون. من: لاله های واجگون چیه؟ - یه جور گله که سرش برگشته طرف پایین خیلی خوشگله. و دیگه من شروع کردم و دقیقه به دقیقه می‌پرسیدم پس واجگون کو؟؟ کی میریم تو واجگون؟ همه دارن میرن واجگون؟ اینجا واجگونه؟؟ و مامان این شکلی بود: خلاصه رسیدیم به یه دشتی و مستقر شدیم و سوال های من در مورد واجگون همچنان ادامه داشت!! آخه...
11 ارديبهشت 1390

غیر منتظره

مامان امشب اومده بود ماجراهای امروز رو برام بنویسه که توی inbox ایمیلش به یه mail جالب برخورد!!!   ماجرا از جایی شروع شد که چند روز پیش مامان توی فیس بوک به یه مسابقه برخورد که توی آمریکا هر ماه زیباترین بچه رو انتخاب می‌کنن و عکس معروف منو براشون فرستاد و در مسابقه شرکت کرد. الان از طرف اونا برای مامانم ایمیل اومده که من جزو کاندیدهای برنده شدن این ماه هستم!!! این چیزیه که برامون فرستادن: Our Photo Judging Committee has selected Avisa's photograph to be entered into the $25,000 Fame and Fortune Contest. تازه تو یه ایمیل جدا از من دعوت کردن که مدل بشم: Our judges loved the picture of A...
9 ارديبهشت 1390

تولد تولد تولد

تولد تولد تولدش مبارک مبارک مبارک تولدش مبارک!!   اگه گفتین تولد کیه؟؟ امروز ٧ اردیبهشته و تولد وبلاگمه!!  وبلاگم ٢ ساله شده هورااااااااااااااا الان من یه دفتر خاطرات مجازی دارم که تمام عکس ها و خاطرات این دو سالم توش جمع شده. راستش اون اوایل که مامان شروع کرد به نوشتن وبلاگ... فقط واسه سرگرمی خودش می‌نوشت. آخه مامان من هم عاااشق نوشتنه و هم عاااشق کامپیوتر!! ولی الان یه جور دیگه به قضیه نگاه میکنه. دوست داره تمام خاطرات قشنگم رو ثبت کنه و تنها دلخوشیش تو این راه تصور روزیه که من بزرگ شدم و از خوندن خاطراتم لذت میبرم. البته ناگفته نمونه که بابا حمید...
7 ارديبهشت 1390

خاطره یک روز بهاری

سلام دوست جونا بابت تبریکاتون خیلی ممنونم بابایی  هم کلی تشکر کرد از همه دوستای خوبمون دیروز هوا خیلی خیلی خوب بود و مامان و بابا منو برای گردش به پارک بردند. خاطرات پارک رو به روایت تصویر ببینین! اوووووو چقدر راه باید برم!!!!  (این کوله پشتی خوشگل رو مهسا جون این بار که تهران اومد برام هدیه آورد. مررررسی مهسا جونم. یه عروسک هم باسم آورد که عسکش نیست!) چند تا مرباغی !! (مرغابی) توی آب بود که کلی براشون ذوق کردم!   دارم فکر می‌کنم چرا آب رو انقدر کثیف می‌کنند؟؟؟  اینم یه منظره خوشتل: اینم یکی دیگه: و بعد کمی سرس...
3 ارديبهشت 1390

بابا دوستم داره قد آسمون

٢٩ فروردین تولد بابای مهربون من بود بابام همیشه به فکر اینه که من و مامان تو بهترین و راحت ترین شرایط زندگی کنیم و برای این هدفش خیلی وقت ها از خودش میگذره. من و مامان همیشه قدر مهربونی هاش رو میدونیم. میدونیم که نمیشه محبت هاش رو جبران کرد ولی اینا رو اینجا می‌نویسیم تا بدونه که ما همیشه و هر جا به یادشیم.   روز دوشنبه مامان خونه نبود ولی سه شنبه با یه روز تاخیر برای بابا کیک پختیم (منم خیلی کمک دادم) بابا که از سر کار اومد با هم یه جشن کوچولوی ٣ نفره گرفتیم.     توی ادامه مطلب یه شعر میذارم در مورد باب...
31 فروردين 1390

محل کار بابایی

سلام. من نمیدونم این درس خوندن مامان بالاخره کی تموم میشه!!! بازم امتحان داره! من که نمیدونم اینبار دیگه چیه! به هر حال چون دیروز می‌خواست درس بخونه!!! من رفتم محل کار بابایی. البته قبلا هم چند با رفته بودم و حسابی با چند تا از همکارای بابایی دوست شده بودم. این بار هم خانم ابراهیمی و خانم نیسایری !! (نیاسری) بودند و کلی با من بازی کردند. دانشجوها هم کلی برام غش و ضعف رفتن ولی من تحویلشون نگرفتم! اینم چند تا عسک:   محل کار بابا: حیاط دانشگاه: پارک نزدیک دانشگاه: بهم خوش گذشت، مرسی بابا جون دیشب نتونستم در مسواکم رو ببندم. مامان گرفت و...
28 فروردين 1390

عروسی خاله سمیه و عمو مهدی

سلام دوست جونیا دیشب عروسی پسر عمه جونم بود. عمو مهدی و خاله سمیه وااای که چقدر من این خاله سمیه رو دوست دارم آخه خیلی مهربونه هر موقع جایی باشیم که خاله جون هم هستش من ازش دل نمیکنم. دیگه دیشب که خاله عروس هم شده بود و من یه لحظه هم از کنارش تکون نخوردم! تازه مباظب بودم که بچه ها به گل خاله دست نزنن!! مامانی کلی حرص خورد که منو ببره پیش خودش و خاله رو اذیت نکنم ولی گوش بنده بدهکار نبود!! شب هم برای اولین بار توی عمرم تو مراسم با حال عروس کشون شرکت کردم!! خیلی حال داد وکلی تو ماشین ورجه وورجه کردم از همین جا از آرش و مهدی و محسن و بقیه بر و بچه ها که تیکه به تیکه مردم رو نگه میداشتن...
25 فروردين 1390