محل کار بابایی
سلام.
من نمیدونم این درس خوندن مامان بالاخره کی تموم میشه!!!
بازم امتحان داره! من که نمیدونم اینبار دیگه چیه!![]()
به هر حال چون دیروز میخواست درس بخونه!!! من رفتم محل کار بابایی. البته قبلا هم چند با رفته بودم و حسابی با چند تا از همکارای بابایی دوست شده بودم.
این بار هم خانم ابراهیمی و خانم نیسایری!! (نیاسری) بودند و کلی با من بازی کردند.
دانشجوها هم کلی برام غش و ضعف رفتن ولی من تحویلشون نگرفتم!![]()
اینم چند تا عسک:
محل کار بابا:

حیاط دانشگاه:


پارک نزدیک دانشگاه:


بهم خوش گذشت، مرسی بابا جون

دیشب نتونستم در مسواکم رو ببندم. مامان گرفت و برام بستش گفتم:
چلندونی -chelendooni- که بسته شد؟؟؟
مامان چند لحظه این شکلی بود:
و بعد که تازه فهمید منظورم چیه این شکلی شد:
تقصیر خودشه از بس به من میگه میچلونمت!! منم به جای فعل فشار دادن از چلوندن استفاده می کنم اونم به شیوه خودم!!!


محل کار بابایی 
