خاطره یک روز بهاری
سلام دوست جونا
بابت تبریکاتون خیلی ممنونم

بابایی
هم کلی تشکر کرد از همه دوستای خوبمون![]()

دیروز هوا خیلی خیلی خوب بود و مامان و بابا منو برای گردش به پارک بردند.![]()
خاطرات پارک رو به روایت تصویر ببینین!![]()
اوووووو چقدر راه باید برم!!!! ![]()

(این کوله پشتی خوشگل رو مهسا جون این بار که تهران اومد برام هدیه آورد.
مررررسی مهسا جونم.
یه عروسک هم باسم آورد که عسکش نیست!)![]()
چند تا مرباغی!! (مرغابی) توی آب بود که کلی براشون ذوق کردم!![]()

دارم فکر میکنم چرا آب رو انقدر کثیف میکنند؟؟؟![]()

اینم یه منظره خوشتل:

اینم یکی دیگه:![]()

و بعد کمی سرسره بازی.
(این بزرگ ترها اصلا نمیذارن ما یه دل سیر بازی کنیم. همش میگن بیا بریم بیا بریم!!!
)

و بعدش کمی آب بازی کردم که البته افتادم توی آب!! و لباسم خیس شد!!
البته آبش اصلا عمق نداشت! و هوا هم خیلی گرم بود!

عصرش خونه بابا حاجی یه ببعی آوردند تا سر ببرند.
بابا حاجی نذر سلامتی علی کرده بود. خدا رو شکر نتایج معاینات چشم علی جون خوب بوده و دکتر گفته که مشکلی نیست
فقط باید چمش سالمش رو ببندند تا اون یکی چمشش تنبل نشه و بعضی وقت ها که علی با التماس میخواد چشمش رو باز کنند دل آدم کباب میشه.
خدایا شکر.
اینم حسن ختام:



خاطره یک روز بهاری
