آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 16 روز سن داره

آویسا کوچولو

عزادار کوچک

1389/9/28 5:05
نویسنده : مامان پاتمه
272 بازدید
اشتراک گذاری

سلام 

این روزا همه چیز یه حال و هوای دیگه داشت. مامان برام قصه کربلا رو تعریف کرد و توضیخ داد چرا همه مشکی می پوشن و عزاداری میکنن. من کامل همه چیز رو فهمیدم خودم برای همه توضیح میدادم که: علی اضغر نی نی کوچولو بوده بعدش شهید شده، بعدش امام حسین ناراحت شده.

یا مثلا می گفتم اگه علی هایپر گوش بدیم گناه می شه!!

روز تاسوعا بابایی رفت هیئت، زنجیر می زدن و عزاداری می کردن منم با دایی حمید یه کم رفتم تو هیئت و زجیر زدم تاااازه من و هادی (پسر دایی حمید )علمدار هیئت هم بودیم. کلی وقت  پرچم دست من بود و جلوی هیئت راه می رفتم!!

روز تاسوعا هم فامیل های مامان به هیئت شربت میدن، و مامان هر سال میره پیششون کمک. امسال هم تا جایی که من اجازه دادم کمک داد.

اینم عسک  آویسای عزادار:

اینجا با هادی پرچم گرفتیم:

اینم روز تاسوعاست:

امیدوارم عزاداری های همه قبول باشه و ما رو فراموش نکرده باشین.

تازگی ها یه بازی جدید یاد گرفتم! به مامان می گم: تو آویسایی من مامانم!! بعد میشینم جلوی تلوزیون. اون میگه: مامان بیا بازی کنیم

من: هیشی نگو!! بذار این تموم بشه

دوباره میگه: بیا نقاشی بکشیم

صبر کن سیالم (سریالم) رو ببینیم!

لوس بازی نکن!!!

خلاصه هر چی بهم میگه مثل خودش منم تکرار می کنم!! و گاهی خیلی سیاستمدارانه از این بازی استفاده می کنم! مثلا وقتی می خوام به وسایل مامان دست بزنم اول میام و میگم من مامانم تو آویسا بعد میرم سراغ وسایل مامان و اگه حرف بزنه می گم هیشی نگو من مامانم می خوام به بسایلم دس بزنم!!!

نکته دیگه اینکه مامان دیروز شروع به تلاش کرد تا منو از پوشک بگیره و تا این لحظه من هیچ گونه همکاری نکردم!! روزی ۴-۵ بار الکی می گم بدوبدو جیش دارم و میرم یه کم تو دستشویی میشینم و بعد میام بیرون و شلوارم رو....... راهنمایی هاتون در این مورد رو از مامان دریغ نکنین!!!

راستی از یک شنبه امتحانای مامان شروع میشه. براش دعا کنین. و اگه تو این مدت تبدیل به ستاره سهیل شدیم ما رو ببخشید

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)