آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

آویسا فارغ التحصیل میشود

سلام به دوستای نااازم. بالاخره امتحان های مامان تموم شد و اگه نتیجه آخرین امتحانش بیاد میتونم بگم که بالاخره فارغ التحصیل میشه یا نه؟!!! ولی خودم رو می تونم با جرات بگم که فارغ التحصیل شدم!!! بهتون گفته بودم که بسته های تراشه های الماس رو برام خریدن و دارم خوندن یاد میگیرم من تو عرض کمتر از یک ماه مرحله اول رو تموم کردم و الان می تونم به راحتی 24 کلمه بخونم تازه می تونم جمله هم بخونم. مثلا من لباس دارم!! برای شروع مرحله دوم توصیه شده بود که برای کودک (یعنی من) جشن بگیرید و بعد مرحله دوم شروع بشه اینه که شروع مرحله دوم موکول شد به بعد از اتمام امتحان های مامان و جشن. این لباسها هدیه فارغ التحصیلیمه : این کلاه رو م...
1 بهمن 1389

بعد از کلی غیبت اومدیم

سلااااااااااااااام هوراااااااااااا ما برگشتیم. دلم برای همتون خیییلی خیییلی تنگ شده بود.   گویا این بار مامان خیلی برای درس خوندن مصمم بود چون می دونین که قبلا سابقه نداشت حتی تو فصل امتحان هاش هم اینجوری ترک اینترنت بکنه! کلی اتفاقای جورواجور افتاده. اول از همه بگم که: به پای من یه پوشکه جیش بکنم خیس نمیشه!! به مدد راهنماییهای شما مامان بی خیاله پوشک گرفتن شد! خدا عمرتون بده هم من رو راحت کردین هم مامان رو. خوب  بعدش از شب یلدا بگم!! شب یلدا خونه آقا جون اینا طبقه پایین با همه عمه ها و عمو ها جمع بودیم و کلی خوش گذشت مخصوصا به من که عااااشق میوه خوردن هستم. دو شب بعدش هم خونه مامان جون ...
22 دی 1389

عزادار کوچک

سلام  این روزا همه چیز یه حال و هوای دیگه داشت. مامان برام قصه کربلا رو تعریف کرد و توضیخ داد چرا همه مشکی می پوشن و عزاداری میکنن. من کامل همه چیز رو فهمیدم خودم برای همه توضیح میدادم که: علی اضغر نی نی کوچولو بوده بعدش شهید شده، بعدش امام حسین ناراحت شده. یا مثلا می گفتم اگه علی هایپر گوش بدیم گناه می شه!! روز تاسوعا بابایی رفت هیئت، زنجیر می زدن و عزاداری می کردن منم با دایی حمید یه کم رفتم تو هیئت و زجیر زدم تاااازه من و هادی (پسر دایی حمید )علمدار هیئت هم بودیم. کلی وقت  پرچم دست من بود و جلوی هیئت راه می رفتم!! روز تاسوعا هم فامیل های مامان به هیئت شربت میدن، و مامان هر سال میره پیششون کمک. امسال ...
28 آذر 1389

اندر احوالات آویسای 2 ساله!!

سلام. ممنونم که اینقدر از تزیینات مامان تعریف کردین و باعث شدین مامانی کللللی خوشحال بشه. الان کلی اعتماد به نفس درش ایجاد شده! خوب اول چند کلمه حرف با بچه های ناز نازی درام!! بچه ها جون پشت شیشه بخاری ها هیچ خبری نیست!!!! اینو از منه داغ دیده به گوش بگیرین و هوس امتحان کردن به سرتون نزنه!!! جریان از این قراره که من هیچ موقع به بخاری کاری نداشتم و همون پارسال که خیلی کوشمولو بودم وقتی مامان گفت این جیزه و بهش دست نزن کاملا قانع شدم ولی پریشب نمیدونم چه اتفاقی افتاد که یه هو رفتم طرف بخاری! به شعله ها نگاه کردم انگار آتیش داشت باهام حرف میزد و میگفت بیا منو بگیر!!! اینه که منم کنجکاوی کردم و دست گذاشتم به بخاری! دست گذاشتن همان...
22 آذر 1389

تَلَ تَلَ مبارک!!!

سلام به همه دوستای مهربونم. بابت تبریک های تولد خییییییییییلی ازتون ممنونم. دوستتون دارم. پیش نوشت: روز شنبه به خاطر یه اشتباه از طرف مامان نصف عسک هام پاک شد و مامان دو روز مشغول ریکاور کردن عسک ها  بود. تا بالاخره با راهنمایی های داج علی ( داااج علی دوستت داریم )  و با کمک نرم افزار های ریکاوری بالاخره عکس ها برگشتند. بعدش نوبت پرشین گیگ بود که تو آپلود عسک ها بازی در بیاره!!  و بعد از اونم بلاگفا!!! که اگه یکی دوبار همه مطالب آدم رو بر باد نده جای تعجب داره!!! ولی  بالاخره مامان با همه مشکلات جنگید و این آپ پر از عسک رو به شما تقدیم می کنیم. نصف عسک ها رو برای سبک تر شدن صفحه میذاریم توی ادامه مطلب. &n...
16 آذر 1389

تولدت مبارک گل زیبا

انگار این عکس ماله دیروزه!!! کی باورش میشه که ماله پارساله!!! باورمون نمیشه یک سال دیگه هم گذشت! انگار چشم بر هم زدن بود! کنار تو که هستیم گذر زمان نا محسوس میشه. یک سال دیگه با خنده هات خندیدیم و با گریه هات اشک ریختیم.  دخترکم ........ گل زیبا می خوایم بدونی که ما دو تا عاشقانه دوستت داریم و به وجود تو میبالیم. می خوایم بدونی که تو باعث شدی زندگی تو این 2 سال برای ما شیرین تر از قبل بشه هر لحظه  با شیطنت ها و شیرین کاری ها و شیرین زبونی های تو برامون موندگار شده. باورمون نمیشه که داری بزرگ میشی به این سرعت...... کاشکی عقربه های ساعت انقدر شتاب نمیکردند! کا...
11 آذر 1389

آذر زیباترین ماه سال

وارد آذر ماه که میشیم حال و هوای مامان عوض میشه! هر چی به ۱۱ آذر نزدیک میشیم که دیگه دل تو دلش نیست!! یادش میاد که ۲ سال پیش از اول آذر روزها رو روی تقویم بزرگی که به دیوار زده بود خط میزد!! هر روز از خواب که بیدار میشد میدویید و با ذوق روی یه روز دیگه خط می کشید!! بعد می شمرد ببینه چند تا باید بخوابه تا من بیام! من از تو دلش می دیدم و بهش می خندیدم!!! خلاصه که آذر برای مامانی و برای خیلی از دوستاش زیباترین ماهه ساله.               اول آذر تولد هانیا جونه. هانیا جلو دارمونه و اولین  کوچولوی دو سالمونه هانیا دوستت داریم تولدت مبارک بعدش نوبت آنیسا ی ...
2 آذر 1389

خانم کوچولوی بزرگ

سلام به همه دوستای مهربونم. چند روزیه فکرم مشغوله. همش دارم فکر می کنم که بزرگ شدم یا کوچولو ام؟!!! آخه کم کم داره 2 سالم میشه و وقتی یادم به بچگی هام می افته : وااااااااااااای نه دیگه انقدر بچگی!!! (خودمونیم چه زشت بودم!!! ) مثلا اینقدری: یادم میاد که کار زیادی نمیتونستم بکنم و مثلا غلط زدن برام یه موفقیت چشمگیر بود . و وقتی آغون واغون می کردم مامانی تو عرش سیر می کرد!!! بعد می بینم الان تو هر سوراخ سمبه ای که بخوام سر می کشم و مدام دارم با شیرین زبونی هام دل می برم!! اون روزا فقط گریه می کردم و مامان همیشه مواظبم بود. حالاانقدر بزرگ شدم که  منم خیلی مواظب مامانم و اگه ...
22 آبان 1389

من و ابوستل

سلام. امیدوارم حال همه دوستای گلم خوب باشه حال منم شکر خدا خوبه. امروز صبح مامان بهم گفت که میخوایم بریم خونه خاله فهمیه. منو میگی؟ ذوقی کردم بیا و ببین و همش می گفتم بریم پیش ابوستل. خلاصه لباس پوشیدیم و رفتیم اونجا. کلی با ابوستل جون بازی کردم و بین خودمون بمونه کلی هم صاحب اسباب بازی های اون طفلی شده بودم و نمیذاشتم به هیچی دست بزنه!!! بهش می گفتم گل پسر ! اینم تو حیاط ابوستل ایناس از دیدن انار ها روی دخت ذوق زده شدم! این روزا تو خونه راه میرم و برای خودم و مامانی کنسرت اجرا می کنم و کلی به مامان حال میدم! اینم نمونه اش: سوسن خانوم چش عسلی میخوام بیام در خونتون ...
5 آبان 1389

اولین دیدار با هامان

سلام دوستای خوبم. به خاطر احترام به نظر دوستای گلمون که از رنگ قالب قبلی انتقاد کرده بودند این قالب رو درست کردیم  عکسش رو ببینین تو رو خدا!!! چه بلاهایی که این مامان سر من در نیاورد!!!   خاله نازنین عزیز هم برامون گوگل ریدر رو راه انداخت. مرسی خاله جون دوووووستت داریم دیروز جمعه رفتیم خونه داج علی برای دیدن هامان فسقلی . اول قرار بود عصر بریم ولی صبح رفتیم و کلی زحمت دادیم. من تیپ پسرونه زدم. مهسا چند بار به مامان گفته بود یه بار برای آویسا لباس پسرونه بخر و چون مامان پشت گوش می انداخت خودش دست به کار شد و این لباس های گوشجل رو برام خرید. مرسی مهسا جون. اینم آویسا قبل از رفتن: مامان :آویس...
1 آبان 1389