آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

از همه جا

سلام سلام صد تا سلام. حالتون خوبه؟ من که خوبه خوبم و همش در حال افزودن به اندوخته دانستنی هام هستم اونم از طریق تجربه هر چیزی که فکرش رو بکنین. چند روز پیش مامانی منو با سه چرخه برد خونه مامان جون شیرین. که این عمل توسط مامانی که از پیاده روی به شدت بیزاره واقعا اقدامی متهورانه بود!! اینم یه عکس از این اقدام تاریخی! و من خونه مامان جون حسابی آب بازی کردم . چون هوا داره کم کم سرد میشه مامان اجازه داد برای بار آخر توی تابستون امسال  یه دل سیر بازی کنم. امروز صبح خاله فهیمه دوست جون مامان اومد خونمون. و من با نی نی خوشگلش ابوستَل (ابوالفضل) حسابی بازی کردم. و البته یه کم هم سرش ...
29 مهر 1389

قدمت مبارک پسر دایی

سلام دوس جونای عزیزم. خبر خوششششششششش قدم نو رسیدمون مبارک شد. روز پنج شنبه 22 مهر یه گاگا پسر خوشجل به نوه های باباحاجی مون اضافه شد. به خاله لیلا و داج علی و هاتف جون خییییلی تبریک می گیم. متاسفانه ما هنوز نتونستیم بریم خونشون و بهش سر بزنیم. ولی در اسرع وقت خواهیم رفت.  مامانی دوربین رو توسط مامان جون شیرین فرستاد خونه دایی تا از هامان جون برامون عکس بگیرن و تا خودمون بریم ببینیمش دلمون آب نشه. از اونجایی که به قول مهسا جون ژن خوشگلی توی ما ارثی هستش این فسقلی هم این ژن رو از دایی به ارث برده و خیلی نااازه! هر گونه شباهت با خاله لیلا تکذیب می شود! اینم عکس گل پسرمون در یک روزگ...
25 مهر 1389

روز جهانی کودک+ روز ملی دختر

سلام. دیروز روز جهانی کودک بود. داشتم فکر می کردم چرا یه روز اسمش شده روز کودک؟ یعنی فقط توی همین یک روزه که بچه ها دیده میشن؟؟ توی همین یک روزه که همه به حقوق ما فکر می کنن؟ و بعد به این نتیجه رسیدم که باز اگه توی همین یک روز هم فکر بکنن جای شکرش باقیه!!! من یه کودکم. با یه دنیا ی کوچیک و زیبا. مامان و بابا برام یه دنیای شادِ شاد با رنگ های قشنگ آرزو می کنن. و دنیای من انقدر کوچیکه که با یه تاب عباسی و سرسره و الا کلنگ و یا با یه بستنی و یه ژله توت فرنگی صدای خندم توی همه جاش پیچیده میشه. مگه ما بچه ها چی می خوایم؟ چرا برای بعضی از بزرگترا انقدر سخته که دنیای کوچولوی ما رو شاد کنن...
17 مهر 1389

22 ماهه شدم

سر نبشت: از طرف مامان بابت تبریک های تبلدش خیلی خیلی تشکر می کنم بوووووووووووس     سلااااااااااام تبلد تبلد تبلدم مبارک مبارک مبارک تبلدم مبارک 22 ماهه شدم. و شمارش معکوس تا 2 سالگی کم کم داره شروع میشه. اینم یه عکس جدید ، که من اسمش رو میذارم یه دستاورد تازه! ولی از نظر مامانی این چیزی جز یه خرابکاری تازه نیست!! خدا میدونه روزی چند تا لیمان آب به خورد مامان میدم!!! اینم چند تایی عکس که از مفاسرتمون جا مونده بود: گرگان (قرآن) خوندنم وقتی مامان میگه ژست بگیر این کارو می کنم: و وقتی دیگه حوصلم رو سر میبره و هی میگه ژست بگیر این کارو می کنم!!!   و ا...
11 مهر 1389

دَدَرنامه 2 (مشتی آبیسا)

سلام به همه دوستای مهربونم. ما برگشتیم. ممنونم که وقتی نبودم باز هم بهم سر میزدین. ما به همراه بابا حاجی و مامان جون شیرین رفتیم مفاسرت. سفرمون با عبور از یه جایی شروع  شد که تا چشم کار می کرد فقط زمین خشک بود! بهش می گفتن کویر. و بعد یه شب توی طبس موندیم و من برای اولین بار رفتم زیارت. که خیلی هم خوشم اومد و دیگه ول کن نبودم!! به مناره های امامزاده می گفتم مشهد !! بعدش رسیدیم به مشهد واقعی! وقتی گونبد رو دیدم مامان بهم گفت سلام کن. و من هم مثل آدم بزرگا دستم رو گذاشتم روی سینه ام و خم شدم و داد زدم سلام ایمام رضا. عاشق این بودم که توی صحن های حرم ایمام رضا بدو بدو کنم. میگفتم بوگ بو...
8 مهر 1389

عید شما مبارک

سلام.  عید همتون مبارک. امیدوارم با دست پر از مهمونی خدا بیرون اومده باشین.   ما روز عید طبق قرار هر ساله خونباده بابایی رفتیم گردش. اینم یه عسک خوشتل از من و درخت های انار. پارسال هم روز عید فطر همین جا یه عکس گرفته بودم. الان کلی بزرگ تر و خانوم تر شدم! تاااازه کلی هم چیزای جدید یاد گرفتم مثلا تا 10 میشمرم. رنگ های آبی ، قرمز ، زرد ، سبز و صورتی رو بلدم. با کمک مامانی شعر  «یه توپ دارم قلقلیه» رو می خونم. دیگه اسمم رو نمیگم آسا بلکه یاد گرفتم بگم آبیسا اینم آبیسا در تمیز ترین حالت ممکن! (تازه از حموم اومدم ) راستی یه تبریک خیلی خیلی بیجه...
20 شهريور 1389

توی 21 ماهگیم

سلام. روز پنج شنبه تبلدم بود و حالا من یه دختر 21 ماهه هستم. تو بیست و یک ماهگیم هیچ جای خونه از دستم در امان نیست ! و هیچ موقع خونمون بیشتر از 5 دقیقه مرتب نیست!! تو بیست و یک ماهگیم یه صندلی کوچولو دارم که هر جا میرم با خودم میبرم و باهاش خیلی کارا می کنم!! تو بیست و یک ماهگیم دوست دارم هر کاری رو خودم امتحان کنم تو بیست و یک ماهگیم بیشتر از هر زمان دیگه ای شیرین و دوست داشتنی شدم و توی بیست و یک ماهگیم دائم در حال حرف زدنم!! (کی میگه خانوما زیاد حرف می زنن؟؟ ) اصلا اهل تلوزیون نگاه کردن نیستم! ولی همین طور که سرم به کار خودمه هر چی که توی تل...
13 شهريور 1389

آش جون مهمونی

سلام. ماه رمضون خوش می گذره؟ من که همش به مهمونی رفتنم! و کلی بهم خوش می گذره. وقتی مامان میگه میخوایم بریم مهمونی من می گم: آش جون مهمونی!! امادی بشیم! (آخ جون مهمونی آماده بشیم!) البته به مامان بیشتر خوش می گذره چون کاملا آشپزخونه تعطیل شده و لازم نیست غذا بپزه!   سه شنبه شب دانشگاه بابایی برای افطار دعوتمون کردن. این عکس رو توی دانشگاه گرفتم:   اینم چند تا عکس که مامان برای امتحان امکانات دوربینش من رو مدل عکاسی قرار داده!!       و دیشب به صورت داوطلابانه رفتم تو گانبنه !!! تا برای افطاری بابایی طبخ بشم!! و اما جدیدترین شیرین زبونی ها: ...
4 شهريور 1389

ماجراهای قبل از خواب

سلام دوستای گلم. نماز روزه هاتون قبول باشه.   مامانی معتقده که من خیلی بد می خوابم و هر شب بعد از اینکه من خوابیدم به بابا میگه: من غلط بکنم دیگه بچه دار شم!! ولی به نظر خودم که اصلا این طور نیست!! شما قضابت کنین : ساعت 11 که میشه مامان چراغ ها رو خاموش می کنه و منو میبره روی تختم       و برام یه شیشه شیر خوش ممز میاره. شیر رو  که خوردم مامانی پشتم رو ماساژ میده تا بخوابم. جام راحت نیست می گم : تخت مامان بخوابم! و قبل از هر جوابی از طرف مامان می پرم رو تخت اونا!! کمی شیطونی می کنم و تا مامان میاد دراز بکشه کنارم می گم: پاشو! تخت خودم بخوابم!! می رم رو تخت ...
26 مرداد 1389

چهارمین سالگرد ازدباج مامان و بابا

سلام. امروز سالگرد عقش مامان و باباس و من طبق قولم اومدم تبریک بگم. مامان و بابام 4 ساله که ازدباج کردن و من خیلی خوشحالم که اون دوتا با هم ازدباج کردن تا من به دینا بیام. مامانی و بابایی ، دوستتون دارم. امیدوارم هر روز شادتر و خوشبخت تر بشین.   اینم هدیه من به مامان و بابا ...
23 مرداد 1389