چشمتون روز بد نبینه!!
سلام. داستان از اونجا شروع شد که یک روز بعد از ظهر در حالی که هوا خیلی گرم بود مامانی هوس کرد به من لباسهای جینگیلی بپوشونه و عکس بگیره!!!! رفتیم تو حیاط خونه آقا جون اینا. (چون خودمون حیاط نداریم خوب!!!! ) و نتیجش این عکسها شد: وقتی میگن جست بگیر اینجوری میکنم!!!! با کسی شوخی ندارماااا! میخوام گل بچینم! چخد دوره گله! اینم یه جست هندی!!!! خلاصه عسک که گرفتیم رفتیم پارک و تاب تاب بازی کردیم.(البته نه با این لباس جینگیلی ها!!) توی پارک خیلی باد میومد. و چشمتون روز بد نبینه شب ساعت 3 بیدار شدم و تب داشتم و از فرداش هم حالم بد شد و منو دو بار بر...
نویسنده :
مامان پاتمه
14:15


