آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

4شنبه سوری

سلام. دوشنبه شب مامان یه کم برام در مورد 4شنبه سوری توضیح داد و گفت فردا مراسم چهارشنبه سوریه. صبح 3 شنبه تا از خواب بیدار شدم گفتم بریم 4شنبه سوری! خلاصه تا عصر بیشتر از 100 بار گفتم بریم!! امسال به من بیشتر از پارسال خوش گذشت. آخه امسال بزرگتر شدم و خودم خیلی خوب درک می کردم. وقتی به مکان موعد رسیدیم من با جدیت اعلام کردم آتیش کو؟؟ می خوام از روش بپرم! محمد و آرش و مهدی کمی سر به سرم گذاشتن و مهدی گفت برات یه کبریت روشن می کنیم از روش بپر!!! خلاصه یه آتیش بزرگ برای آدم بزرگا روشن شد.   و بابایی برای من این آتیش کوچولو رو روشن کرد و منم حسابی از روش پریدم! ...
26 اسفند 1389

از دست این آدم بزرگا

    سلااااااااااام امان از دست این آدم بزرگا!!! انگار کل سال رو ازشون گرفتن!! نزدیک عید که میشه زندگی هاشون میره رو دور تند! هزار تا کار نکرده دارن که باید انجام بدن! همشون هم باید تا لحظه تحویل سال تموم بشن! تا یه ثانیه قبل از تحویل هم قبوله!! ولی یه ثانیه بعدش نه!!! من نمیفهمم تو این ٢ ثانیه چه اتفاقی می‌افته!! شاید یه روز فهمیدم!! اوففففف از خونه تکونی نگو که دلم خونه!!! هر روز بشور و بساب دارن          و این وسط اصلا به گریه های یه یچه مثل من اهمیت نمیدن!!! تازه حرصم بیشتر در میاد که من گریه...
21 اسفند 1389

تولد 27 ماهگی

سلام بابت تبریک ها و دلگرمی هاتون ممنونم دوستای خوبم دیروز تولد ٢٧ ماهگیم بود. روزها دارن مثل باد میرن و من دارم تند تند خانوووم تر میشم دیروز از صبح با مامان رفتیم به مامان جون شیرین تو خونه تکونی کمک بدیم. اما کمک دادیمااااااااااااااا!!!! من یه ریز نق زدم و گریه کردم! چون دوست نداشتم مامان کار کنه! هی می‌گفتم مامان تمیز نکن! مامان کار نکن بیا پیش من بیا با هم کارتون ببینیم! نمیدونم چرا مامان درک نمیکنه که من همیشه دوست دارم پیش من باشه!! چرا نمیفهمه که دوست ندارم هیچ کاری انجام بده خلاصه که مامان دیروز خیلی خسته بود و اعصابش هم خورد شده بود (من که نمیدونم چرا!!!!!!!!!!! شما م...
12 اسفند 1389

اولین پست در پرشین بلاگ

سلام. این اولین سلام   ما از پرشین بلاگ هستش! آب ما با بلاگفا توی یه جو نرفت!!! و خوب، با لوکس بلاگ هم بنا به دلایلی نتونستیم کنار بیایم. از طرفی مامان برای زحمتی که خاله نازنین بابت انتقال مطالب کشیده بود خیلی احترام قائل بود و دلش نمیخواست خدای نکرده زحمت خاله به هدر بره! ولی بالاخره خودشو راضی کرد تا حالا که تصمیم به اسباب کشی گرفته اساسی فکر همه جا رو بکنه تا باز نخواد تغییر آدرس بده. انشاالله. به هر حال از همه دوستای خوبم خواهش می کنیم آدرس ما رو توی لینک هاشون تغییر بدن   و از دوستای خاموش که تعدادشون هم ماشالله کم نیست خواهش می کنیم از این به بعد ما رو توی این آدرس جدید ...
9 اسفند 1389

یک تاریخ قشنگ + روش های آزار والدین

سلام. امروز یه تاریخ قشنگ توی زندگی من بود و به بهانه همین تاریخ قشنگ مامان برام پست گذاشته. امروز ۲ سال و ۲ ماه و ۲ هفته و ۲روز از زمینی شدن من می گذره. به همین مناسبت به سفارش بابایی کیکی توسط مامان پخته شد که من به نیابت از طرف همه دوستان عزیز اون کیک رو نوش جان کردم! و اما در طی  تحقیقات و مطالعات من در طی این ۲ سال و ۲ ماه و ۲ هفته و ۲ روز در مورد راه ها و روشهای آزار والدین به نتایجی رسیدم که اون ها رو در اختیار همه نی نی های گل و دوستای نااازم میذارم. ۱۰ روش برای آزار و اذیت مامان و بابا   ۱- حرکات مامان و بابا رو زیر نظر داشته باشین اگر دیدین به کنترل دست زدن و یا خوا...
27 بهمن 1389

برف ندیده ها!!!

سلام سه شب هفته گذشته با مامان و بابا و مامان جون رفتیم یه نمایشگاه مبلمان دیدیم. من واسه خودم این مبل رو نتخاب کرده بودم روش نشسته بودم. کلی هم صاحب نظر شده بودم و نظر میدادم: این مثل مبل های ماست! این مثل مبلهای بابا حاجیه!! خلاصه کلی  ذوق حضار رو برانگیختم!!! سفارش همیشگی اسپند براش دود کنید هم شنیدیم!! از نمایشگاه که اومدیم بیرون داشت برف میومد. انقدر خوشحال بودیم که سر از پا نمیشناختیم. تا قبل از اون برف رو فقط تو قصه های مامان دیده بودم و همیشه می گفتم مامان اگه برف اومد لباس گرم بپوشیم و بریم آدم برفی درست کنیم. شب ساعت ۱۰ پاشدیم باز از خونه زدیم بیرون تا مثلا برف ببینیم!! ولی زهی خیال با...
23 بهمن 1389

نمایشگاه نقاشی

سلام پریشب با مامان و بابا رفته بودیم بیرون. یه آقایی سوار ماشین شد که مامان گفت قراره بیاد اینترنتمون رو درست کنه! همین که نشست تو ماشین گفتم: سلام آقا. من یه عباس قلی دارم کچله!! نمیدونم چرا مامان و بابا این شلکی بودند!! مامان: بابا: ولی آقاهه خیلی خوشش اومده بود و خلاصه با هم کلی گپ زدیم الانم دیگه از شر دیال آپ راحت شدیم و داریم با wireless حال می کنیم! این روزا پیشرفت خیلی چشمگیری توی نقاشی دارم. ولی پیشرفتم ربطی به رنگ انگشتی نداره! خوشم نمیومد دستام کثیف بشه و خیلی زود گذاشتمش کنار. همون مداد شمعی خیلی بهتره! این یه نمونه از نقاشی هامه : یه آدم و یه خورشید. اینم نقاش...
19 بهمن 1389