از دست این آدم بزرگا

انگار کل سال رو ازشون گرفتن!! نزدیک عید که میشه زندگی هاشون میره رو دور تند! هزار تا کار نکرده دارن که باید انجام بدن!
همشون هم باید تا لحظه تحویل سال تموم بشن! تا یه ثانیه قبل از تحویل هم قبوله!! ولی یه ثانیه بعدش نه!!! من نمیفهمم تو این ٢ ثانیه چه اتفاقی میافته!! 
شاید یه روز فهمیدم!!
اوففففف از خونه تکونی نگو که دلم خونه!!! هر روز بشور و بساب دارن

و این وسط اصلا به گریه های یه یچه مثل من اهمیت نمیدن!!!
تازه حرصم بیشتر در میاد که من گریه میکنم و مامان خانوم عکس میگیرن و مثلا اثر هنری به جا میذارن!!! 

راستی کاش این عید میومد!! من هر چی میپرسم جوابش اینه که این برای عیده!!
مامان کفشامو بده بپوشم.
- نه برای عیده!!
مامان این چیه؟
سبزه
برای چیه؟
برای عیده!!
مامان اینا رو برای کیخریدی؟
برای عید!!!
ولی این وسط چیزایی هم هست که دل کوچیک منو شاد کنه! 
این نمونه اش:

با دقت نگام میکنم و بعد میگم:
مامان دارن حرف میزنن!! دهنشون رو نگاه کن!!
و بعد یه دور مامان فشارم میده!! 
پریروز عمه عزت و ویدا اومدن خونمون
و خونه طبق معمول رو هوا بود!!! همه جا پر بود از اسباب بازی و مداد رنگی!! عمه که رفت مامان باهام حرف زد! گفت ببین خونه رو نامرتب میکنی عمه اومد من خجالت کشیدم!!
چی کشیدی؟
خجالت!
خجالت چیه؟
یعنی شرمنده شدم!
دوون دوون میرم و دفتر و مداد رنگی هامو میارم و میگم: بیا برام خجالت بکش ببینم!!!
مامان این شکلی بود:
این کفش ها اولین چیزیه که خودم پسندیدم و با اصرار و پافشاری مجبورشون کردم برام بخرن!!

مامان و بابا میگن قشنگ نیست!! من میخوام بپوشم اونا چرا بپسندن؟؟
دیگه میخوام خودم همه چیزامو انتخاب کنم!!
انقدر دیشب برای اینا ذوق کردم و باهاشون بازی کردم تازه موقع خواب مامان به زور از پام درشون آورد!!!


از دست این آدم بزرگا 





