4شنبه سوری
سلام.![]()
دوشنبه شب مامان یه کم برام در مورد 4شنبه سوری توضیح داد و گفت فردا مراسم چهارشنبه سوریه. صبح 3 شنبه تا از خواب بیدار شدم گفتم بریم 4شنبه سوری! خلاصه تا عصر بیشتر از 100 بار گفتم بریم!!![]()
امسال به من بیشتر از پارسال خوش گذشت. آخه امسال بزرگتر شدم و خودم خیلی خوب درک می کردم. وقتی به مکان موعد رسیدیم من با جدیت اعلام کردم آتیش کو؟؟ می خوام از روش بپرم! محمد و آرش و مهدی کمی سر به سرم گذاشتن و مهدی گفت برات یه کبریت روشن می کنیم از روش بپر!!!
خلاصه یه آتیش بزرگ برای آدم بزرگا روشن شد.

و بابایی
برای من این آتیش کوچولو رو روشن کرد و منم حسابی از روش پریدم! /(2234).gif)

زنده باد 4شنبه سوری!
به من که خییییلی خوش گذشت و کلی تفریح کردم.![]()

................................................
خارج از بحث:![]()
به مکالمه چند شب پیش من و مامان توجه کنید:
-مامان گل سرتو بردارم؟
-نه!
مامان اجازه میدی لفطا؟؟
-نه!
میرم روی پاهای مامان میشینم و با حالتی گول زننده می گم: قربون اون لپ هات برم بردارم دیگه؟![]()
مامان در حالی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته: نه!!
من که دیدم با روش ملاطفت آمیز فایده نداره با ژستی قاطع : با مشت میام تو صورتت ها!!!
مامان: 
![]()
و دیشب هم رفتم پیش مامان دراز کشیدم و گفتم: مامان میدونی چیه؟
-چیه عزیزم؟
- اگه تو بمیری من خیلی ناراحت میشم!! غصه میخورم!!
و اما دیشب توی ماشین یه درخواست دیگه هم از بابام داشتم:
بابایی برام یه ماشین بخر من رائندگی کنم؟
بابا گفت: باشه وقتی رفتی دانشگاه برات می خرم!
-نه!!!! فردا بخر!



4شنبه سوری
