آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

نیمه دوم تعطیلات نوروز 90

1390/1/20 9:54
نویسنده : مامان پاتمه
311 بازدید
اشتراک گذاری

سلام.

Hello

نیمه دوم تعطیات رو هم از قلم مامان پاتمه  بخونین!!

دوستای خوبم بابت همه همدردی ها و دعاهاتون برای علی ممنونم.

طبق آخرین خبرایی که از علی گرفتیم. چند تا دکتر نتیجه عمل رو بررسی کردن و نظر همشون مثبت بوده. گفتن پانسمان چشمش رو توی خونه باز کنید و برادرم گفت با بستن چشم سالم علی متوجه شدند که خدا رو شکر بیناییش رو از دست نداده.

خدایا شکرررررررررررررت.

البته هنوز درمان ادامه داره و تا بهبودی کامل چند ماه طول میکشه.

راستی مطلبی که توی پست قبل  از نیمه اول نوروز در مورد آویسا یادم رفت بگم این بود که آویسا واقعا نمونه بود توی دید و بازدید ها و اصلا مثل اکثر بچه ها که اذیت می‌کنند نبود. خیلی حرف گوش می‌کرد و اگه بهش می‌گفتم چیزی رو نباید بخوره فوری قبول می‌کرد.

مثلا هر جا می‌رفتیم و میزبان بهش پیشنهاد چای میداد میگفت: نه چایی برای بچه ها خوب نیست.

و خلاصه دخملم کلی تحسین بر انگیز شده بود.

و اما نیمه دوم.

یه دوست خیلی صمیمی دارم که از دوره دانشگاه با هم دیگه دوست بودیم و اهل شیراز هستش ولی الان به دلیل شغل همسرش دوتایی بستک زندگی می‌کنند. یه شهر توی استان هرمزگان. اونها(خاله فاطمه و عمو عباس) اومدن خونمون و انقدر ما رو خوشحال کردند که خدا میدونه یه خرس خوشگل برای آویسا هدیه آوردند که خیلی دوستش داره. و کلی خوراکی خوشمزه هم برای ما آوردند. دستشون درد نکنهخلاصه سه روزی که اونا پیشمون بودن بهترین روزای تعطیلاتمون بود و کلی خوش گذشت. مخصوصا به آویسا.

یه روز از صبح رفتیم توی یه پارک نزدیک پل خواجو و ناهار اونجا بودیم و آویسا که مدتها بود گردش اینجوری نرفته بود حسسسابی خوش گذروند و البته به خاطر کم حواسی من و مصرف نکردن کرم ضد آفتاب حسابی سوخت و خودش می‌خندید می‌گفت لبو شدم!!!

 

در حال نرمش در پارک!! ماشالله پهلوون!!چشمک

 این دختر کوچولو اسمش مهسا بود و اونجا با آویسا دوست شده بود. آویسا بهش می‌گفت مسها!! و وقتی صداش می‌کرد جواب میداد: جونم مسها!!!

عصرش دایی حیدر (داج علی) و خاله لیلا اینا هم بهمون پیوستن و کلی خوش گذروندیم.

کنار پل خواجو یه گروه برنامه اجرا می‌کردند. وقتی برنامه برای بچه ها بود آویسا هم رفت وسط و کلی جو گیر شده بود و بالا پایین می‌پرید!!

فردا عصرش هم رفتیم میدون نقش جهان انقدر شلوغ بود که باورمون نمیشد! امکان نداشت بشه عکسی بگیریم و کسی تو کادرمون نباشه!

ما که اینجا همه اینا زیر سرمونه ولی تابهونه‌ای دست نده نمیریم!! حالا بابا حمید قول داده تو اردیبهشت یه گردش حسابی بریم و کلی عکس خوب بگیریم.

این هم یکی از آقایون فتیله هستش که اونجا دیدیمش و خواهش کردیم باهامون عکس بگیرند.

خلاصه شب هم شام رفتیم خونه دایی حیدر اینا و کلی به خاله لیلا زحمت دادیمقلب و فردا صبحش هم خاله فاطمه و عمو عباس علی رغم اصرارهای ما رفتند. البته آویسا خواب بود و اگه بیدار بود کلی گریه می‌کرد!! وقتی بیدار شد خیلی ناراحت شد. دل شکسته

عمو عباس به آویسا بازی نون بیار کباب ببر رو یاد داد که حالا هم گاهی میاد میگه بیا نون ببر کباب بازی کنیم!

روز ١١ فروردین که تولد ٢٨ ماهگی آویسا بود بردیمش پارک

 

و البته از همین روز دیگه آویسا رو پوشک نکردم و به طرز غیر قابل باوری همکاریش خوب بود تعجبو بدون هیچ دردسری دیگه الان میره دستشویی!! ٢ تا اسباب بازی براش جایزه خریدیم.

روز ١٢ فروردین با خانواده حمید رفتیم گردش و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.

این سبا کوشولو مامانش رفت بود کربلا و کلی دمق بود طفلیناراحت

آویسا در حال گره زدن سبزه

روز ١٣ فروردین هم با خانواده من رفتیم گردش که عکس جالبی ندارم که بذارم!زبان

پی نوشت: می‌خواستم چند تا عکس با دوستم بذارم تو ادامه مطلب ولی گویا پرشین بلاگ امکان اینکه فقط روی ادامه مطلب رمز بذاریم نداره پس بی خیال عکس ها شدم!!

 

Love Ya

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)