آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره

آویسا کوچولو

نیمه اول تعطیلات نوروز 90

1390/1/14 8:18
نویسنده : مامان پاتمه
701 بازدید
اشتراک گذاری

این پست رو بنا به دلایلی از زبون مامان پاتمه بخونین!Flower

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم. سال نو مبارک. باز هم تعطیلات تموم شد و همه رفتیم سراغ روند عادی زندگی!!

سال ١٣٨٩ نو تو آخرین ساعت هاش زهرش رو به کام ما ریخت و رفت!! بعد از ظهر روز ٢٩ اسفند در حالی که می‌خواستم سفره ٧ سین بچینم متوجه شدم علی کوچولو پسر برادرم باز شیطونی کرده و به خودش آسیب رسونده. آخ

از اونجایی که این شیطون بلا همیشه برای خودش و مامان باباش دردسر درست می‌کنه اول زیاد نترسیدم ولی وقتی زنگ زدم به مامانش و اون با صدای لرزون از بیمارستان برام جریان رو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد!

علی پیچ گوشتی رو دور از چشم بقیه برداشته و نمیدونم چی شده که پیچ گوشتی خورده تو چشم بچه!تعجب قرنیه اش پاره شده و اون لحظه که من زنگ زدم مامانش گفت که بچه صبح ۵ ساعت توی اتاق عمل بوده.گریه

چیز زیادی از اون لحظه ها یادم نمیاد به جز شوک و غصه و ناراحتی. گریههمین جور اشک می‌ریختم گریهو آویسا هم طفلکی دورم می‌چرخید هی می‌گفت مامان مگه من چیکار کردم که گریه می‌کنی؟؟ و وقتی میدید آروم نمیشم اومد رو پامن نشست و گفت: تو رو خدا، دیگه قول میدم شیطونی نکنم!

چشمای آویسا رو می‌بوسیدم و گریه می‌کردم!گریه

خلاصه سال تحویل امسال تو کل زندگیم بد ترین سال تحویلمون بود و من تنها دعام سلامت کامل چشم علی بود.ناراحت

دکتر ها گفتن تا چند ماه آینده نمیشه گفت آیا بیناییش برمیگرده یا نه.

تو رو خدا براش دعا کنید.افسوس علی کوچولومون همش ٢ سال و نیمشه!ناراحت

بعد از این شروع بد نیمه اول تعطیلات ما به مهمونی رفتن و دید و بازدید گذشت. توی مهمونی ها همه فامیل نگران علی بودن و تا ما رو میدیدن جویای حالش میشدن. هر چند از مهربونیشون بود و واقعا از همه ممنونم ولی این باعث شده بود که تلخی این اتفاق یک لحظه هم از یادم نره.ناراحت

خوب بریم سراغ آویسا و عکس هاش توی نیمه اول تعطیلات

آویسا با لباس های عید و هفت سین:قلب

آویسا و اون یکی لباس عید!! به همرا عیدی مامان پاتمه. وقتی بابا حمید بهش عیدی پول داد نمیگرفت!! تعجبمی‌گفت این پوله!! عیدی بده!خنده

آویسا خونه مامان جون شیرینماچ

خونه دایی حسینقلب

بعد از اینکه از خونه عموی آویسا اومدیم بیرون متوجه این شکوفه ها پشت خونشون شدیمقلب و حیفمون اومد عکس نگیریماز خود راضی

آویسا و بابا حمیدقلب

آویسا و مامان پاتمهنیشخند

آویسا و زهرا قلبدختر دایی مرتضی خونه مامان جون شیرین

آویسا و هادی قلب پسر دایی حمید خونه مامان جون شیرین

 آویسا و سبا قلبنوه عمه مهری خونه ما

 آویسا و شادی قلبنوه عمه زهرا خونه شادی اینا

اینم هامان خوشگلمون ماچ(به هاتف در پس زمینه تصویر دقت کنید! تقریبا تمام تعطیلات ما اونو اینجوری میدیدیم!!!چشمک)

 

 

 

 

 

خوب فعلا خدا حافظ. زود میام و جریانات نیمه دوم رو تعریف می‌کنمماچ

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)