آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

شیرین کاری های من+ خوش اومدی دندون چهارم

دبا تو را نی. کوتی کوتی کوتی. دا منا لن ممممم دقی دقی دقی!!! الا میدو نا من ته سیر قا  کوکوکو!!!!! تهجب تردین؟؟؟؟؟  این زبونیه ته من باهاش حرف میزنم!!! باسه یه نی نی کوچولو بخونین میبینین ته میفهمه!!! نیدونم چرا شما آدم بزرگا فک میتنید فخط خودتون حرف میزنید!!! ما آدم کوشمولو ها هم باسه خودمون زبون رسمی داریم!!!! من  مدتیه که توی خونه دایم به این زبون حرف میزنم و تقریبا فخط وقتی خوابم و یا وقتی شیر میخورم حرف نمیزنم!!! بابایی میگه از اوناست که زبون باز کنه میخواد دایم حرف بزنه!!! از الان دارم تمرین میکنم !! یه تمی هم از زبون آدم بزرگا یاد گرفتم!! مثلا صبح همین ته از خواب بیدار میشم و چمشم می افته به تابم...
21 آذر 1388

یک خاطره طولانی

سیلاااااااااااام مممممممممممممممم بذارید ببینم دارم فکر میکنم از کجا باستون تعریف تنم. آهان از جمعه ..... جمعه صبح زود رفتیم خونه مامان جون شیرین. به صرف آش جو دعوت بودیم جای همه خالی!! من ته نخوردم!! دلم نمیخواست! بهدش بابایی رفت سر کار چقدر بده که بابای آدم جمعه ها هم بره سر کار!!! داج علی اینا و خاله حمیده اینا هم بودن. فهیمه دخمل عموی مامان و هستی خوشتله هم اومدن و تا شب حسابی خوش گذشت. شنبه تعطیل بود و بابایی به لطف رئیس دانشگاه نرفت سر کار!!! ناهار پختیم و رفتیم خونه عمو علیرضا پیش مامان بزرگ آخه قرار بود فرداش عمو جون از مکه بیاد و بابایی رفت باسه کمک. بهد از ظهر بابایی رفت استخر و مامان رف...
18 آذر 1388

جشن تبلد یک سالگی

سلاااااااااااااام تبلدم مبارک شد!! از همه دوستای ناااز و عزیزم ممنون ته بهم تبریک گفتن تبلدم رو. بووووستون دارم . مخصوصا خاله باران جونم ته برام یه پست ویجه تو ببلاگش گذاشت. مرسی خاله دووست دارم.   و اما مشروح اخبار!!! مامانی و بابایی تصمیم نداشتن باسه من جشن مفصل بگیرن باسه خودشونم سه چهارتا دلیل داشتن ته من فخط یکیش رو متبجه شدم اونم این ته ممتنه آویسا گریه زاری کنه و بهش بد بگذره آخه من دوس دارم همیشه به مامانی بچبسم و اگه مامانی بخواد به مهمونا برسه من گریه میکنم!!! بلی اونا نمیدونستن ته همه منو خییییییییلی دوووس دارن و یادشون به تبلد منه و میخوان بیان بهم تبریک بگن. باسه همین هم...
12 آذر 1388

زیباترین روز دنیا

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود.  یه زن و مرد خوشبخت به اسم فاطمه و حمید تو یه خونه‌ی کوچولو دوتایی زندگی میکردن. زندگیشون خیلی قشنگ بود ولی انگار یه چیزی تو زندگی کم داشتن! تا اینکه خدا تصمیم گرفت یکی از فرشته کوچولوهای بهشتیش رو به اونا تقدیم کنه تا دیگه تو زندگیشون هیچی کم نباشه. 9 ماه طول کشید تا بدن زمینی فرشته کوچولو تو دل فاطمه شکل بگیره و بعد  روز یازدهم آذر ماه ، یه روز مه آلود زیبا ساعت 9:30 صبح بود که فرشته های آسمونی فرشته کوچولو رو از بهشت آوردن و تحویل حمید و فاطمه دادند.  حالا دیگه اون زن و مرد شده بودن  مامان فاطی و بابایی حمید و قرار بود مواظب این فرشته باشن. الان یک ساله ...
11 آذر 1388

دوستای اینترنتی من

سلام دوستان. توی این این دوره و زمونه ته همه چی پیشرفت ترده، ما نی نی ها هم از قافله عقب نموندیم و وارد دینای تکلولوجی شدیم .  اینه ته نی نی هه هنوز به دینا نیومده ببلاگ داره و داره از توی بهشت آپ میتنه!!! منم از 4 ماهگی اومدم تو دینای ببلاگ نویس ها و تو این مدت دوستای اینترنتی زیادی پیدا تردم. مامانی مدت هاست داره تلاش میتنه تا عسکای دوستای اینترنتیم رو یه جا جمع تنه. البته هنوزم عسک همشون نیست ولی الان یه تهدادی از دوستام رو بهتون معرفی میتنم.  رو امس هر کدوم کلیک کنین میتونین ببلاگش رو ببینین   ابل اونایی ته مثل من تو ماه آذر سال 87 دینا اومدن: این خانم کوشمولوی خوشتل و ناز امسش ستایش...
4 آذر 1388

اولین قدم ها

سلام بچه ها جون. دیشب اتفاخ مهمی تو زندگی من افتاد. من ۵ تا قدم راه رفتم. مامانی داشت از ذوخ خود کشی میترد!!! داد میزد حمییییییییییید حمییییییییییییید داره راه میره!! بابایی هم زودی پرید رو دوربین و از اولین قدمهای من فیلم گرفت.   یه تم دیده مونده یک ساله بشم و تم تم دارم به استقلال میرسم!!! دیروز مامان جون میگفت هادی پسر دایی حمید هم داره تم تم راه میافته اون همش ۹ ماهشه بلی معلومه خیلی زبله. فهلا فخط اومدیم این خبر مهم رو بدیم عسک نداریم!!! راستی ۴ شنبه هم از صبح خونه دایی مرتضی بودیم. کلی با زهرا جون بازی تردیم. مامانی یه کم فیلم گرفت بلی  عسک نداریم ته براتون بذاریم!! &nbs...
29 آبان 1388

بازنویس یک خاطره

سلام. امروز مامانی با وجود همه کارهایی ته داشت اومد نشست ببلاگم رو آپ تنه. کلی خاطره نبشت  بلی کامپیتوتر خراب شد و قاطی ترد و همه چی نشق بر آب شد. مامان هم بعد از نبص ویندوز و همه برمانه هادوباره باسم نبشت بلی اینبار بلاگفا گیر داد!!!  حالا سه باره!!! میخواد برام بنویسه بلی اینبار فک تنم دیده حال نداره زیاد بنویسه!!!! 4 شنبه شب رفتیم خونه یکی از دوستای بابایی ته یه پسمل 8 ماهه دارن به امس محمد مبین. این عسک من و محمد مبین(به محض ورود گریه زاری تردم تا لباسم رو عوض تردن و لباس راحت پوشیدم!!! ): اینم خودش تهنا! 5 شنبه صبح خونه مامان جون بودیم ته مامانی یه دندون کوشمولوی خوشتل رو لثه بال...
24 آبان 1388