آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

آویسا کوچولو

دَدَرنامه!!!

سلام. از همه دوستای خوبم به خاطر این همه مهربونی  و تسلیت گفتن ممنونم. خیلی دوستتون دارم. تو این مدت ته نبودیم خیلی اتفاقا افتاده، من حسابی خانوم شدم. هر روز یه جور شیرین کاری و شیطنت جدید یاد میگیرم و مامان و بابا فقط ذوخ میکنن و میگن دیگه وقتش رسیده ته بخوریمت!!!! (من امنیت جانی ندارم!!! ) کلمه های زیادی هم یاد گرفتم، فرهنگ لغات رو آپ دیت تردیم. دوست داشتین یه سر بزنین. اینم یه نمونه اش: -          مامان: ببعی میگه -          من: بَ بَ -          دنب...
18 بهمن 1388

11 بهمن!!!

سلام دوستای خوبم. ما بعد از امتحانای مامانم چند روزی رفتیم مفاسرت. بهدا میام اخبار و عسکای مفاسرت رو میذارم. فعلا  میخوام یه چیز دیگه بگم!! امروز روز خوبی نبود صبح  متبجه شدیم ته زهرا جون دخمل دایی مرتضی مریضه و توی بیمارستانه. مامانم خیلی ناراحت بود بهدش خبر اومد ته علی کوشمولو پسمل دایی مهدی هم مریض شده و اونم بیمارستانه!!!! وسط های روز هم خبر دار شدیم ته متاسفانه عمو اسفندیار مامانم فوت تردن! ایشون مدتی بود ته مریض بودن. یادتونه ماه رمضون بهتون التماس دعا داشتیم؟؟؟ مامانم خیلی غصه داره همش یاد خاطره هایی ته با عمو داشته می افته یاد شوخی ها و مهربونی های عمو..... روحشون شاد. شما هم برای ...
11 بهمن 1388

کمک از نوع آویسایی!! به درس خوندن مامان

سلام دوست جونای خووبم. مامانم یه دونه از امتحاناش رو داده. خوب بوده!! بیست و یکم، بیست و دوم و بیست و سوم 4 تا امتحان پشت سر هم داره و باید خیلییی درس بخونه. منم خیلی کمکش میکنم تا درسش رو بخونه. صبح زود که پا میشه درس بخونه منم پا میشم تا تهنا نباشه و خوابش نبره!!!! بختی داره درس میخونه انواع و اقسام سر و صداها و شیرین کاری ها رو براش در میارم تا حوصلش سرنره!!!! اگه بیشتر از 5 دقیقه رو کتاب خیره بشه سعی میکنم یه جوری حواسش رو به خودم جمع کنم تا چشماش درد نگیره!!! برای جلب تردن نظر مامانی هم دست به هر کاری میزنم!!!   !!!!!! ابل جلوش دو زانو  میشینم  دولا میشم و تو صورتش نگاه میتنم اگه تبج...
19 دی 1388

محرم و آویسای 13 ماهه

سلام دوستان خوبم. یه مدت آپ نداشتیم ببشخید.  مامانی خیلی حال و حوصله نداره . واسه یکی از دوستای وبلاگیمون ( خاله زهرا ) اتفاق بدی افتاده. مامانم تو وبلاگ خودش براش یه مطلب نوشته.   و اما آویسا! عاشورا و تاسوعا برای امام حسین عزاداری تردیم. مامانم قصه حضرت رقیه رو برام تعریف ترد. اینم عسکای آویسای عزادار. (داج علی ممنون )           مامان جون به سلامتی از سوریه برگشتن. از همه به خاطر دلداری ها ممنون. یه علوسک خوشتل هدیه گرفتم که انشاالله بعدا عسکش رو میذاریم. از 15 دی ماه امتحانای مامانم شروع میشه و تا 1 بهمن ام...
12 دی 1388

باز هم یلدا

سلام . روز دوشنبه مامان جون شیرین زنگ زدن خونمون  به مامانی گفتن: ما می خوایم  فردا بریم سوریه!!! مامانم: مامان جون گفتن یه هویی شد!! بابا رفته بلیط بگیره آقاهه گفته اگه میخواین فردا برین و چون مامان جون خیلی دلش میخواسته عاشورا اونجا باشه تصمیم میگیرن ته برن. خلاصه ما رفتیم اونجا و شب بعد از مراسم ماچ و روبوسی و خداحافظی اومدیم خونه آقاجون. عموها و عمه ها اومدن و یه یلدای دیگه برگزار شد. مراسم فال حافظ گیرون تبسط عمو حبیب اجرا شد و در حاشیه عمو اکبر و عمو سعید فال ها رو تفسیر میتردن!!!!! خیلی خوش گذشت بلی متاسفانه عسکی نداریم.   خونه بابا حاجی ته هستیم همه عسک میگیرن مخصوصا داج عل...
3 دی 1388

یلدای پیش از موعد

سلام سلام صد تا سلام پیش نوشت: تاریخ این پست دست کاری میشود!!! چون قرار بود دیروز صبح این پست رو بذاریم که بلاگفا باز نمیشد!!! امروز میخوام ماجراهای جمعه رو براتون تهریف تنم! جمعه ناهار خونه عمه شهلا جونم دعوت بودیم. بختی من بیدار شدم از آسمون آب میچکید!!! گاهی اینجوری میشه انگار آسمون سوراخ شده!! مامانی میگه امسش بارونه! بهدشم میگه آویسا کوشمولو من ابل میخواستم امس تو رو بذارم باران ! خلاصه یه تمی ته گذشت دونه های بارون تبدیل شد به یه چیزای سفیدی که شبیه پنبه بود بابایی منو برد کنار پنجره و بهم گفت اینا امسش برفه!! یک عالمه برف اومد. خونه عمه شهلا بهد از ناهار رفتیم تو حیاط و عسک گرفتیم. مامان جون شی...
30 آذر 1388

قالب نو

سلام دوستان   مامانمون دِپ شده!!!!! چرا؟؟؟ به خاطر این قالب نو!!!! جریان اینه ته مامانی این قالب رو باسم ساخت تا شب یلدا بیاد باسم بذاره به عنوان هدیه شب یلدا یه قالب زمستونی!! بلی تو امتحان تردن قالب نفهمید چی شد ته این قالب رو گذاشت اینجا!!!! و قالب لو رفت!! بد تر از همه این ته کدهای قالب قبلی رو یادش رفت کپی کنه و الان اونو دیگه نداریم! بیچاره مامانی میخواست باسم آرشیب قالبهام رو هم جمع تنه بلی نشد!!! حالا بیاین در مورد قالب نو نظر بدین و دلش رو شاد کنین!!!!!   ...
24 آذر 1388