باز هم یلدا
سلام .![]()
روز دوشنبه مامان جون شیرین زنگ زدن خونمون به مامانی گفتن: ما می خوایم فردا بریم سوریه!!!![]()
مامانم:![]()
مامان جون گفتن یه هویی شد!!
بابا رفته بلیط بگیره آقاهه گفته اگه میخواین فردا برین و چون مامان جون خیلی دلش میخواسته عاشورا اونجا باشه تصمیم میگیرن ته برن.![]()
خلاصه ما رفتیم اونجا و شب بعد از مراسم ماچ و روبوسی
و خداحافظی اومدیم خونه آقاجون. عموها و عمه ها اومدن و یه یلدای دیگه برگزار شد.
مراسم فال حافظ گیرون تبسط عمو حبیب اجرا شد و در حاشیه عمو اکبر و عمو سعید فال ها رو تفسیر میتردن!!!!!![]()
خیلی خوش گذشت بلی متاسفانه عسکی نداریم.
خونه بابا حاجی ته هستیم همه عسک میگیرن مخصوصا داج علی!!
و ما هم میگیریم ولی خونه آقا جون چون هیشتی عسک نمیگیره مامانی هم میگه من روم نمیشه پاشم وسط هی عسک بگیرم اینه ته این بر ما زیاد عسک نداریم!!!![]()
آرش یه سری عسک ازم گرفته ته شب یلدا برامون آبرد ته برای بی عسک نبودن پست میذاریمش!
اینجا ۵ ماهم بوده! وایییییییی چه تپلی بودماااااا!!![]()
![]()

یه معما!!! توی عسک بالا بابایی لباس آستین کوتاه پوشیده بلی من لای پتو هستم!!!
هر کی گفت چه فصلیه!!!!![]()
این یتی مال جمعه خونه عمه شهلاست![]()

دیشب حاج عمو و عمه شهلا خونمون مهمون بودن خیلی خوش گذشت کلی با نرگس بازی تردیم.![]()
پی نوشت: ما باید یه هفته خونمون بشینیم!! مامان جون نیست ته پاشیم بریم اونجا
دلداری به مامانی یادتون نره!!!![]()
![]()


باز هم یلدا 

