فرمانروای کوچک
اول از همه بگم که خیلی خوشحالیم که خاله نازنین و فاطمه جون صحیح و سالم هستن و باز برگشتند پیشمون.![]()
بعدش یه کم در مورد عنوان این مطلب توضیح بدم!!! این روزا جوری رفتار میکنم انگار من فرمانروای کوچک جهان هستم!!
و انتظار درام ابر و باد و مه و خورشید و فلک به امر من رفتار کنند!!
و البته مامان و بابا هم وزرای من هستند و باید دستوراتم رو رعایت کنند!!!
کاری هم ندارم که این دو تا وزیر بیچاره میتونن دستور صادره رو اجرا کنن یا نه!!!![]()
مثلا میگم: مامان بگو باد نیاد!!!
مامان : 
-بابا هوا تاریک نشه!!
بابا: 
یا مثلا در حال کارتون دیدن باید مامان و بابا کاری کنند که شخصیت ها به میل من رفتار کنند! ![]()
- مامان به هاپو بگو به خرگوشه کاری نداشته باشه !
- چرا این آهنگ تموم شد!!
و اگه نتونن دستورات رو اجرا کنند با اعتراض شدید من روبه رو میشن!!!![]()
خدا نکنه کنترل دست بابا باشه!!! هی کانال عوض میکنه و نمیذاره کارتون ببینم! و وای به وقتی که یه لحظه کانال عوض بشه و وقتی بر میگردن کارتون تموم شده باشه!! یه قشقرقی به پا میکنم که بیا و ببین!!![]()
خلاصه!
مامان اوائل نگران بود ولی بعد توی یه کتاب روانشناسی خوند که اکثر بچه ها تو سن ٢ تا ٣ سالگی فکر میکنن که ارباب عالم هستند!!
شاید شما هم یکی از این فرمانرواها توی خونه داشته باشین!!!
امروز عصر به همراه خاله حمیده و دایی حسین و دایی مرتضی رفتیم گردش. کلی به من خوش گذشت![]()
و عسک های خوشگلی هم گرفتم این عسک ها:






مامانم یه عسک از بچگیش داره با تفنگ بابا حاجی، اینم امروز با تفنگ امیر از من گرفت. آقایون کلی تمرین تیر اندازی کردند. ولی خوشبختانه با هدف بی جان!!



اینم من و زهرا جون


اینم دایی حسینه که داره کار خلاف بهم یاد میده!!!
البته از حالت لپ هام میتونین حدس بزنین که چه جوری میکشیدم!!!


موقع غروب هم حس هنری مامان گل کرد و این عسک رو گرفت!!



فرمانروای کوچک 
