یک روز بارانی
سلام.![]()
دیروز صبح مامان بزرگ به همراه بابایی رفتند. قراره مامان بزرگ 1 ماهی بره خونه عمو علیرضا مواظب بچه های عمو باشه.
چون عمو و زن عمو دیشب راهی مکه شدند.
من کلی پشت سر بابایی گریه تردم
آخه چرا هر روز صبح میره دَدَ و منو با خودش نمیبره؟؟؟![]()
بهدش بابا حاجی اومدن دنبال من و مامانی و ما رو بردن درمونگاه. مامانی فکر میترد من تو این دو ماه وزن تم تردم و خیلی نگرانم بود. ![]()
300 گرم وزن اضافه ترده بودم و 2 سانتی متر هم به قدم اضافه شده بود.
خانومی ته توی درمانگاهه (خانم حقوقی) خیلی منو دوست داره. هر وقت میریم اونجا کلی ذوخم رو میتنه و قربون صدقه ام میره منم همش خودم رو باسش میگیرم و بهش اخم میتنم.
اونم هی به همه میگه نگاش تنین هر چی من دوسش دارم این منو تحبیل نمیگیره!!!![]()
خلاصه بهدش اومدیم خونه و عمو علیرضا اومدن آقا جون رو هم بردن. من و مامانی تهنا بودیم، مامانی داشت فکر میترد حالا چه جوری ناهار درست تنه
ته عمه عزت و ویدا جون اومدن خونمون و مامان تند تند کارهاش رو انجام داد. باباییم هم ناهار اومد پیشمون.
شب هم رفتیم خونه بابا حاجی از صبح بارون اومده بود و همه خیابون ها و توچه ها رو آب بود.
بعد از شام مامان جون منو برد تو آپشَخونه و بختی اومدم بیرون دیدم مامان و بابا نیستند
و رفته بودند خونه عمو علیرضا برای خداحافظی و این روزها هر جا ته بیشتر 10 تا آدم باشن مامانی به خاطر ترس از آفلولازا منو نمیبره.![]()
و اما یه کاری ته یاد گرفتم و مامانی تو پست قبلی یادش رفت بنویسه اینه ته دندون
و پام رو میشناسم و بختی ازم میپرسن بهشون اشاره میکنم![]()
اینم چند تا عسک خوشتل تو اتاخ خودم
با علوسکایی ته مامان جون شیرین برام بافتن. البته تعدادش از اینی ته تو عسکه بازم بیشتر تره!!![]()
یه تمی قدم از این یتی بلند تره!!!![]()
![]()
یواشتی مامانی متبجه نشه میخوام چمشش رو در بیارم!!!![]()
پی نوشت:دیشب بعد از یک هفته شب خوب خوابیدم و به مامانی حال دادم!!! ![]()


یک روز بارانی
