عید مبعث
دو شنبه عید مبعث بود بابایی نرفت سر کار. من و مامانی هر روز ته بابیی نمیره سر کار خیلی خوشالیم!!
داج علی دعوت ترده بود بریم خونشون البته خیلی هم اصرار ترد باسه همین رفتیم!! ![]()
صبح با بابا حاجی و مامان جون راه افتادیم و رفتیم. خاله و مهسا و امیر هم اونجا بودن. مهسا جون باسم یه شبلالک خوشتل خریده بود گفت عیدی باشه!!
نمیدونم چرا هیش تَس دیگه بهم عیدی نداد؟؟!!![]()
خونه داج علی خیلی خوش گذشت عصرش همگی حاضر شدن و گفتن بریم پارک بادی!!!
من نمیدونستم کجاست!! یعنی یه پارکه که همش توش باد میاد؟؟!!![]()
خلاصه رفتیم تو راه مهسا جون منو پشت شیشه گرفته بود تا خیابون رو نگاه کنم ماشین های عبق هی باسه من زوق میتردن و یه آقاهه هی باسم برف پاتُن میزد!! ![]()
اونجا بیرون پارک داج علی داشت باسه مامانی میگفت این نقاشی های روی صورت خیلی بده و باسه بچه ضرر داره نکنه بدی رو صورت آویسا نقاشی کنن!!![]()
همین که رفتیم تو پارک امیر و هاتف نشسته بودن باسه نقاشی تردن صورتشون!!
مامانی و داج علی این شتلی بودن:![]()
![]()
بعدش مامانی این شتلی شد:![]()
و داج علی این شتلی:![]()
اینم عسکشون :

اونی که بت منه امیر پسمل خالمه و اسپادر من هم هاتف پسمل داج علی![]()
اینم عسک بابایی که میخواد سوار این کشتی بشه مث بچه کوشمولوها!!
مامانی ته نرفت!!!!!!!!!![]()

تو پارک زیادم باد نمی اومد!!!!![]()
اینم چند تا عسک خوشتل دیگه:![]()
اینجا خونه داج علیه:

اینام با شبلالک خوشتله که مهسا جون خریده تو اتاق خودمه:![]()






![]()
![]()
![]()
![]()









عید مبعث 
