تولد هامان کوچولو
سلام
دیروز جمعه تولد هامان کوچولو بود. هامان یکساله شد. امسال قرار نبود براش جشن و مهمونی بگیرن. ما روز پنجشنبه رفتیم خونشون تا به هامان خوشگله تبریک بگیم و یه هدیه ناقابل براش بردیم.
من از خونه کلی ذوق و شوق داشتم و میخواستم برم به هامان یاد بدم تا چه جوری شمع فوت کنه.
هامان خیلی منو دوست داره به من میگه آدا و دنبالم میاد. دایی میگه هامان به هبچ بچه دیگه ای اینجوری علاقه نداره و از دست بچه ها فرار میکنه ولی در عوض منو دوست داره. اون وقت منم هر چی هامان میاد طرفم جیغ و داد راه میندازم و دوست ندارم بیاد پیشم!
اگه گفتین توی عکس پایین هامان کجا نشسته؟!

اینم نمای باز عکس!

بعد از ظهر یه تولد کوشولو برای هامان گرفتیم ولی من و هامان هر دو تازه از خواب بیدار شده بودیم و اصلا حوصله نداشتیم!

تمام شور و شوق من تبدیل به بی حوصلگی شد و این شکلی شدم!

اینم هامان خوشگله روی شونه باباییش

و در آخر 2 تا عکس از آویسای گیتاریست


عاشق موسیقی هستم و میگم برای من یه گیتار کوچولو بخرین و بعد که گیتار یاد گرفتم برام پیانو بخرین!
شیرین زبونی:
چند نفر با یه لباس خاص توی پیاده رو دیدم و گفتم مامان این ها کین؟
مامان: این ها سربازن
با ژستی متفکرانه گفتم: یعنی کجا رو باز میکنن؟؟ 


تولد هامان کوچولو
