مزیضی مامان بزرگ و بابا بزرگ
سلام![]()
جمعه قرار بود با عمه شهلا و عمه مهری و عمو فضل الله بریم پیک نیک. صبح بابا بزرگ حالش بد شد.
بعدش خوب شد و رفتیم. زیاد خوش نگذشت من همش نق میزدم.![]()
عصر هم که اومدیم بابا بزرگ دوباره حالش بد شد
و بابایی با عمو سعید بردنش بیمارستان.
شب بابایی نیومد تا من خوابم برد.
صبح رفتیم طبقه پایین مامان بزرگ هم حالش بد بود عمه شهلا بردش بیمارستان!! ![]()
![]()
الانم بابا بزرگ اومده خونه ولی مامان بزرگ چند روزی یه جایی بود که بهش میگفتن سی سی یو!!!
بابایی میگفت نمیشه بریم پیش مامان بزرگ.![]()
امروز قراره بیان خونه ولی هنوز که نیومدن!!
من دلم باسه مامان بزرگ خیلی تنگ شده. کاش زودی خوب بشه و بیاد خونه!![]()
مامانی اصلا حال و حوصله نداره میگه همه چیز ریخته به هم!!
اون از بابا بزرگ و مامان بزرگ تازه امروز منم حال ندارم!!
بدنم داغه و مامانی همش دست و صورتم رو میشوره!!!![]()
بیچاره مامانی دیگه اصلا درس هم نتونست بخونه!!! ![]()


مزیضی مامان بزرگ و بابا بزرگ
