سوغاتی
سلام ![]()
خاله سمیه کجاشو دیدی تازه مامانی بعضی دکترا که منو میبره اینجا نمینویسه!!! ![]()
پنج شنبه مامان جون و آقا جون از مشهد اومدن باسه همین مامانی که دلش خوش شده بود دیگه نیومد باسم وبلاگم رو آپ کنه!!! ![]()
جمعه هم که همش از صبح خونه مامان جون بودیم!! تاااااازه شنبه هم رفتیم خونه مامان جون!!! ![]()
شنبه با مهسا پیاده رفتیم! به من خیلی خوش گذشت!
یک شنبه هم مامانی میخواست بره دانشگاه و مهسا جون اومد خونمون من پیشش موندم! خیلی کِف داشت همش منو بغل میکرد!! ![]()
امتحانای مامانی داره شروع میشه بابایی باسش برمانه ریزی تَرده تا درس بخونه !
طفلکی مامانی چون من نمیذارم درس بخونه که!!!
همش نِق میزنم تا منو بغل کنه یا باهام بازی کنه!!
تازه کارهای خونه هم هست!! دیگه چه جوری درس بخونه؟؟؟؟ ![]()
فِک کنم دیگه کمتر بیاد وبلاگم رو آپ کنه!! ![]()
دفهی پیش که امتحان داشت من خیلی کوشمولو بودم ولی یادمه منو میذاشت پیش مامان جون یا مامان بزرگ و میرفت! همش به من میگفت آویسا جونم باسم دعا کن نیفتم!!
نمیدونم از مگه میرفت رو بلندی امتحان میداد که میگفت نیفتم؟؟؟؟ ![]()
من باسش دعا متَردم وقتی میومد منو بوس بوسی میتَرد میگفت نمی افتم!!!![]()
من این دفه هم باسش دعا میکنم!
کاش مامانم نیفته یه موقع دست و پاش میشتَنه!!! ![]()
راستی مامان جون باسم کلی لباس سوغاتی آورده اینم عسک یکی از سوغاتی هاس!! ![]()



سوغاتی
