آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 20 روز سن داره

آویسا کوچولو

ماه رمضان

سلام. امروز اولین روز ماه مبارک رمضانه. و دومین ماه رمضانی که من پیش مامان و بابا هستم. امیدوارم توی این ماه که خدا بیشتر از همیشه لطف و رحمتش رو ارزانی میکنه همتون  حاجت روا بشین. اینم چند تا عکس مناسبتی! دارم نماز می خونم.   اینجام دارم ذکر می گم. برای همتون دعا می کنم. دیروز با مامان و بابا رفتیم بیرون منو بردن پارچ یه کم باجی کنم. مامانی این پارچو خیلی دوووس داره. چون خیلی دنج و خلوته و هم اینکه این پارچ قدیمی از زمان بچگی خودش همین جور بوده و پره از خاطرات بچگیه مامان.   در حال سوسویه باجی . راستی من دیگه کامل حر ف می زنم. انقد...
21 مرداد 1389

هدیه پیش از موعد و مامانی ذوق زده

سلام دوستان چند روز دیگه سالگرد ازدباج مامان و باباس. البته من سر موقش میام و تبریکات خودم رو خدمت مامان و بابا عرض می کنم ولی موضوع از این قراره که بابایی هدیه سالگرد ازباجشون رو جلو جلو به مامان داده و الان مامان به شدت ذوق زده است!! هدیه یه دوربین دیجیتاله که مامان خیلی دلش می خواست. حالا دیگه مجبور نیست با هندی کم عسکای بی کیفیت از من بگیره و باسه همین خیلی خوششاله! این ابلین عسکیه که با دوربین مذکور از من گرفتن. البته عسک در تاریکی مطلق گرفته شده.   دیروز با باباحاجی و خاله حمیده و دایی ها رفتیم پیک نیک. جای شما خالی خیلی خوش گذشت. این عسک من و ماشین جدیدمون! ا...
16 مرداد 1389

آویسا بیسته بیسته

سلام سلام........ همگی سلام امروز از همیشه بیست ترم!! آخه بیست ماهه شدم. مامان یه کیک ساده به مناسبت بیست ماهگیم پخت که تا اونجایی که تونستم خورد کردم و روی فرش رو تزیین کردم!!   توی بیست ماهگیم کار مورد علاقه ام حرف زدنه!! از صبح که پا می شم تا شب یه بند حرف می زنم!! بعضی وختا هم لا به لای حرفام یه چیزایی می گم که باعث می شم مامانی از شدت ذوق جیغ بکشه! این جور مواقع زودی فرار می کنم چون می دونم اگه مامانی دستش بهم برسه حسابی فشارم میده!! مثلا امروز یهو گفتم: آلابیو مامی!!   (I love you mammy) اینو مامان قبلا یه بار بهم گفته بود ولی فکرشم نمی کرد یادم باشه!!   تااااازه بختی مامان خسته ا...
11 مرداد 1389

نیمه شعبان مبارک

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم. فردا عید بزرگیه. تبلد آقا امام زمان که هممون منتظر اومدنشونیم. عید رو به همه تبریک میگم مخصوصا به امام زمان خوبم تولدشون رو تبریک می گم. چند بختی هس که آپ نکردیم یه مقدار زیادشم به خاطر اینه که من نمیذارم ازم عسک بگیرن!! تا چشمم به دوربین می افته با ذوق می گم عسک بعد از چند صدم ثانیه می پرم پشت دوربین تا عسکمو ببینم هی می گم بین!! بین!! (ببینم) به من چه که اینا سرعت عملشون پایینه!!! راستی یه خبر که یادم رفته بود بگم! بعد از مدت ها یه دندون جدید در آبردم!! الان 13 تا دندون دارم می خواین گازتون بگیرم؟؟ این روزا اتفاق جدید و مهمی نیفتاده که براتون تعریف کنم. فقط روزها از ترس گرما از...
4 مرداد 1389

حادثه

سلام دوستان دیروز ما از صبح رفتیم خونه مامان جون شیرین. مامان جون شیرینم رفتند روی تردمیل تا یه کم ورزش کنند . مامانی هم یه لحظه از من غافل  شد و من دویدم توی اتاق ، مامان جون هم ندید که من رفتم تو من از پشت سرشون دستم رو گذاشتم روی نوار تردمیل می خواستم ببینم چه چوری کار می کنه! ولی تردمیل وحشی!! دستم رو کشید و زخمی کرد! جیغ کشیدم با صدای جیغ،  مامان و مامان جون شیرین متوجه من شدند! پوست دو تا از انگشتام رفته بود. مامان از شدت ترس داشت سکته میکرد. فوری با مامان جون منو بردن درمونگاه و اونجا یه خانومه دستم رو پانسمان کرد.  مامانم انقدر ترسید و حرص خورد که عصب دستش گرفت و تا چند ساعت نمی تونست دستش رو تکون بده! کلی هم ا...
25 تير 1389

19 ماهگیم مبارک

سلاااااااااااااام. یه دخمل خانوم گوجل ! 19 ماهه داره باهاتون حرف می زنه!!! بهله 19 ماهه شدم! روز تبلدم جمعه بود که رفتیم خونه خاله حمیده. چون مهسا جون روز شنبه کنکور داشت ما جمعه رفتیم پیشش. کلی بهم خوش گذشت. ایشالا که مهسا رتبه اش عالی بشه دیروز هم از صبح زود رفتم خونه مامان جون شیرین تا مامانی بره سر کار. عمه شهلا جونم قراره امروز جراحی کنه. تو رو خدا براش دعا کنین. به خاطر عمه شهلا مامان بزرگم حوصله نداره و گاهی هم میره بیمارستان پیش عمه اینه که مامانی هر روز که می خواد بره آموزشگاه منو میذاره پیش مامان جون شیرین!   دیشب هم خونه عمو جان بودیم. عمو جان و عمو علیرضا رفته بودن کربلا و دیشب اونجا دهبت بودیم. من...
13 تير 1389

بعد از کلی غیبت

  سلام به دوستای گلم. دلم خیلی خیلی برای همتون تنگیده بود. ممنونم که حتی وقتی آپ نمی کردیم ما رو تنها نذاشتین. دووووستون دارم. پیش نوشت: ببخشید که پست خیلی طولانیه و عکسا زیاده تازه مامان کلی مطالب رو ننوشته!! حجم عکسا ررو کم کردم و بقیه پست های توی صفحه رو هم برداشتم تا راحت تر باز بشه انقدر اتفاخای زیادی افتاده که نمیدونم از کجاش براتون بگم! تو فصل امتحانای مامانی، من کلی به مامان جون ها و خاله حمیده و عمه عزت زحمت دادم و اونا خیلی تو نگهداری من به مامانی کمک کردند. بابایی هم که سنگ تموم گذاشت و تا از سر کار میومد بساط تفریح منو آماده می کرد تا به من بد نگذره و مامان هم درس بخونه. منو می برد پارک: ...
4 تير 1389