آویساآویسا، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

آویسا کوچولو

حادثه

1389/4/25 17:14
نویسنده : مامان پاتمه
204 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان

دیروز ما از صبح رفتیم خونه مامان جون شیرین. مامان جون شیرینم رفتند روی تردمیل تا یه کم ورزش کنند . مامانی هم یه لحظه از من غافل  شد و من دویدم توی اتاق ، مامان جون هم ندید که من رفتم تو من از پشت سرشون دستم رو گذاشتم روی نوار تردمیل می خواستم ببینم چه چوری کار می کنه! ولی تردمیل وحشی!! دستم رو کشید و زخمی کرد! جیغ کشیدم با صدای جیغ،  مامان و مامان جون شیرین متوجه من شدند! پوست دو تا از انگشتام رفته بود. مامان از شدت ترس داشت سکته میکرد. فوری با مامان جون منو بردن درمونگاه و اونجا یه خانومه دستم رو پانسمان کرد.  مامانم انقدر ترسید و حرص خورد که عصب دستش گرفت و تا چند ساعت نمی تونست دستش رو تکون بده! کلی هم اکش ریخت و همش به من می گفت تصقیر من بود تو اینجوری شدی منو ببخش.  من مامانی رو زود بخشیدم زیاد هم گریه نکردم ولی مامان هنوز هر چی که پانسمان دستم رو عوض می کنه کلی غصه می خوره.

دیشب با بابایی و مامان رفتیم پارک و کلی بازی کردم. امروز هم ناهار خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. عمه شهلا اینا هم بودن. خدا رو شکر عمه شهلا خیلی حالش بهتره و داره مثل قبل می شه.

من با حرفا و شیرین زبونی هام انقدر دل مامان و بابا رو می برم که نگو. دیشب اذیت کردم بابایی با عصبانیت گفت آویسا نکن من فوری گفتم :حمید دَبا نکن!!! (حمید دعوا نکن) مامان و بابا هم  زدند زیر خنده!!

یه بار مامان بهم گفت قربون چشمات برم که توش پر از عشقه. از اون به بعد وقتی ازم می پرسن تو چشمات چی داری می گم: عشگ (عشق)

یا مثلا امروز مامان می خواست منو بخوابونه،  کنارم خودش رو زده بود به خواب! من گفتم: مامان آبه ( مامان خوابه) دیدم چمشش رو باز نکرد صورتم رو گذاشتم به صورتش و گفتم: عشگ منی! (عشق منی) مامان چمشاشو باز کرد و من بوس بوسی کرد!!!

اینم سه تا عسک گوشجل :

 

 

پسندها (1)

نظرات (0)